تبليغاتX
lengekafshepare

lengekafshepare

برگشتن آسان نبود و نه آسانی رفتن!

برگشتم با کوله باری از عشق گمشده!

اما راه طولانی بود و کوله من تهش سوراخ!

داستان عاشقی من حکایت رو آب یادگاری نوشتنه!

یکی نیست بگه ٬ آخه  چرا این مخو از آکبندی درش نمی یاری!؟

من وعاشقی راهمون جداست.

وقتی شروع کردم به نوشتن (اون یکی بلاگ) ۸۳ -۸۴ بود. درست همین احساس لعنتی رو داشتم. الان بعد ۴-۵ سال بازم درست همون احساس رو دارم و بازم با همون فرد خاص مشکل دارم.

ببینم آدم مگه چند بار می تونه عاشق یکی بشه و بعد...

**********

تو این سالها بارها باهم قهر کردیم و بعد دوباره آشتی که شدیم. خیلی صمیمی تر از قبل!

هر بار فکر کردم که دیگه تموم شده!!!!ا ((ی شده یه سال ونیم بی خبر باشیم! درست همون موقع که من از سر لجبازی به ع.ف فکر می کردم.))!! اما بعدش دوباره شروع شد!

اما اینبار فکرکنم که واقعا تموم شده باشه!

احساس حماقت می کنم !

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 14:53  توسط   |