يعني بين اين همه آدم وارد .كامپيوتر دان! وعلماي عظام يكي پيدا نمي شه كه منو راهنمايي كنه و بگه چرا من نمي تونم در پرشين كامنت بذارم. الان اين برباد بعد كلي سال آپ كرده! دلم براي دوست جون وپاندايي ومارال تنگيده اما دريغ از .....! به شما هم مي گن دوست آخه!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 23:34  توسط
|
تو نيستي كه ببيني،چگونه،دور از تو/به روي هر چه دراين خانه ست/غبار سربي اندوه،بال گسترده ست/تو نيستي كه ببيني، دل رميده من/ به جز تو،ياد همه چيز را رها كرده ست×××××××× غروب هاي غريب/در اين رواق نياز/ پرنده ساكت وغمگين،ستاره بيمار است.××دوچشم خسته من/ دراين اميد عبث / دوشمع سوخته جان هميشه بيدار است/ تو نيستي كه ببيني!!!××××حيف كه قول دادم اونم به كي ! ؟به خودم قول دادم كه ديگه سراغي ازت نگيرم! اما هنوزم گاهي كه پر مي كشه دلم برات ،((انگاري وجودم رو دارند از سوراخ يه سوزن رد مي كنند ))و اين تنها تشبيه عشق من به تودر لحظه ست!((شعر بالا طبق معمول از آقا فريدون عزيز بود))
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 21:10  توسط
|
آي اي دل غمگين كه به اين روز فكندت! چقدر گفتم بچه جون! هركي كه بشينه زير گوشت وز وز كنه كه خير وصلاحتو نمي خواد! درسته گوش دادي .اما از اون انسان تفرقه افكن كه وسط تريپ عاشقيت خمپاره افكند چرا فاصله نگرفتي!؟ ديدي! دعواي خاله وخواهر زاده باعث شد كه چقدر پشت سر اون همه احساسات تو شكفته صفحه گذاشتي! خب ديگه كاري نمي شه كرد!جزاينكه زمينه سازي بايد كرد(؟!)جهت پاك سازي مسير مين گذاري شده راه عاشقي .
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 14:35  توسط
|
چقدر من خواب مي بينم! آخه عجب گرفتاري شديما!ديشب هر چرتي كه زدم واز خواب پريدم يه خواب ديگه ديدم!
اولش كه من (در خواب) احساس كردم نصفه شبي يكي تو حيات خونمونه! بعدش متوجه شدم كه يكي مي خواد ماشينو بدزده! وقتي مامان اينا رو بيدار كردم ورفتيم دزده در رفت! ((از خواب پريدم)) دوباره كه خوابيدم خواب ديدم رفقا اومدن مهموني و ما چند تا دختر خانم نايس انواع پا روپا گذاشتن رو تمرين مي كرديم ،مدل ايتاليايي ها ومدل خانم آغداشلو خلاصه حالتهاي مختلف(حالا فكر نكنين دخترا بهم مي رسند از اين كاراي بي خود ميكننا!)××××
يادم نيست كه چي شد و كجاي خواب بودم كه از خواب پريدم!!!××××××××× دوباره كه خوابيدم ديدم صداي خس خس مي ياد پاور چين پاورچين كه جلو رفتم ديدم يكي داره اون پنچره كوچيكه كنار تلويزيون رو مي كنه كه بياد تو حالامن هر چي تلاش مي كننم داد بزنم دزد .مگه مي شه! با زبون بي زبوني مامان اينا رو خبر كردم و دو سه تا غول چماق نمي دونم از كجا پيداشون شد كه بالاخره آقا دزده رو گرفتن! و اون يكريززززززز مي خنديد! واي تو صورتم زول زده بود ومي خنديد.الان قيافه اش كاملا يادمه!ويييييييي! يه پيرهن آبي نفتي با راه راه هاي سفيد تنش بود!(صورتش واون خنده هاش كاملا يادم مي ياد)دوباره از خواب پريدم وتا صبح كه چه عرض كنم تا ظهر هي خواباي مختلف ديدم! اينقده كه جونم در اومد!... به اين نتيجه رسيدم كه تا صبح يه گوسفنددو گوسفند گفتن خيلي بهتر از اينه كه خواب هاي جور وا جور ببيني! البته خواباي بنده هميشه جاي بحث وتفسير دارن كه لازم به ذكر نيست ××××××××××××××××××××××××××××××××××××
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 21:57  توسط
|
از بچگي رابين هودو دوست داشتم! تير وكمان هم داشتم (البته ساخت دست برادم) و ميوه هاي گل يخ حياتمون رو نشونه مي گرفتيم البته برادرم و پسر عمه سرتقم گنجشك ها را هم نشانه مي گرفتند!×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
هميشه وقتي از كنار پارك سئول و سالن تير اندازي اش رد مي شدم! دلم مي خواست سركي به داخل بكشم! اما نشد!××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
حالا بعد از اين همه انتظار كه براي كلاس تنيس(به دليل پاشكستگي) ويوگا(به حدنصاب نرسيدن) واسكيت(همون ضعف جسمي وپادرد و...) كشيده ام ،ناگهان به سرم زده كه برم تير اندازي! چون در حال حاضر تنها جاي سالم در وجودم همان دستانم است!تير اندازي به نوعي ورزش اسطوره اي مي نمايد! نمي دانم چرا فكر مي كنم براي تمدد اعصابم لازم است! از ديشب كه عزم جزم كرده ام خواب وخوراك برايم نمانده! ...
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 10:22  توسط
|
هيچ دقت كردي،بزرگترين غم وغصه ها وقتي تو دلت لونه مي كنه كه عشق تو زندگيت كمرنگ ميشه!×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
يه وقتايي تا مغز استخونت داره يخ مي زنه اما انگار يه شمع تو وجودت روشن كردن همون شعله اونقدر بهت حرارت مي بخشه كه ديگه سرماي نيتروژن مايع هم كاري از دستش برنمي ياد!اما امان از وقتي كه قلبت يخ مي زنه! اون وقت كه ديگه...
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:4  توسط
|
چه حس وحالي پيدا مي كني وقتي درست تو مود مرگي يكي بيادو از مرگ باهات گپ بزنه! بعد اولين بلاگ آپ ديت شده را كه مي بيني در رابطه با روح و روح يابي باشه! اونم در شرايطي كه داري فكر مي كني يه نيروي عجيبي شديدا تو رو تحت كنترل خودش گرفته و درست مثل اينكه يه غلتك آسفات خيابون روت واستاده وتكون نمي خوره! و تو فكر مي كني كه چند تا نفس بيشتر نموده تو ششات!×××××××××××××××××××××
وقتي مرگ يه بار در مي زنه! آدم احساس مي كنه عزائيل زود به زود دلتنگش مي شه و بيشتر دور وبر آدم مي پلكه!
+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 23:6  توسط
|
گرت هواست كه معشوق نگسلد پيمان× نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 23:37  توسط
|