چراغ چشم تو....
تو كيستي ،كه من اينگونه بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم.
×××××××××××××××××
تو چيستي ،كه من از موج هر تبسم تو
بسان قايق سرگشته،روي گردابم!
×××××××××××××××××××××××××
ع.ف جان تو آخرش منو مي كشي! چرا! درست هر وقت مي خوام رها شم تو پيدات ميشه!
مي گن هر كسي تو عمرش يه بار خر ميشه! ولي نمي دونم من فقط گاهي از خريت در مي يام و...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 20:55  توسط
|
تشكر
دوستاي گلم! مرسي كه قبول زحمت فرموديد و منو با خودتون پيكنيك كنون برديد! واقعا احساس بهتري نسبت به زندگي پيداكردم! سعي مي كنم اين حس لطيف رو در خودم زنده نگه دارم!
پ ن: خيلي خوبه كه آدم گاهي با آدمهايي بپره كه احساس مي كنند موفق اند و براي زندگي كردن انگيزه دارند!
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 23:54  توسط
|
سارا وعلي وستاره اگه سه ضلع يك مثلث عاطفي باشند، چه جوري مي شه!
پ.ن: من كه چشمك مي زنم برات بزارم برم!؟!!مي زارم مي رم .
امااگه نباشندچي!؟
13 خرداد داره مي ياد ودرست يكسال پيش بود كه متبلور شدي، و الان باحرارت كمرنگ خورشيد بهاري داري كم كمك آب مي شي!هنوز نمي دونم كه بگردم دنبال يه تنگ آب كه جمعت كنم!يا بزارم اونقدر بريزي كه به قنات برسي!
چقدر سخت مي شه فهميد كه تو مخ اين پسرها چي مي گذره! اما من خيلي خوشحالم كه بالاخره فهميدم فقط دخترها كارهاي احمقانه نمي كنند پسرها هم(دور از جون شما) اي ،دست كمي ندارند!
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
شديدا خشمگينم! دلم كه گرفته! توي جامعه هم كه ديگه گفتن نداره! ببينم حكومت نظامي شده مگه! ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:55  توسط
|
دلم مي خواد يك عالمه خرابكاري كنم!
دلم مي خواد موقع ظرف شستن بزنم ظرفها رو بشكونم!
دلم مي خواد از اين وروجك همسايه نيشكون بگيرم كه اشكش در آد!
دلم مي خواد يه لوله خودكار بگيرم دستم واستم لب پنجره هركي رد شد نشونه بگيرم پس كلشو ،گلوله كاغذي رها كنم!
دلم مي خواد روي ديوار خونمون با ماژريك خط خطي كنم!
دلم مي خواد بچه مردم بچزونم!
دلم مي خواد يه آدم مو بلند تر از خودموپيدا كنم شب كه خوابيد موهاشو تا ته قيچي كنم!
دلم مي خواد ماشين بابا رو ببرم كورس بزارم! بعدش بكوبم به ديوار! خودمم لواش كنم!
دلم در مورد ((ع. ف )) چيز خاصي نمي خواد!
آها برم ماشين ... دانشگاه آزاد ... رو پنچر كنم !
.
.
.
×× الان بعداز 15سال تازه مي فهمم اون آقاي كارگردان چقدر با ظرافت منو براي بازي در فيلم جشنواره فيلم كودك انتخاب كرده بود! الان دقيقاهمه اون كارايي رودلم مي خواد بكنم كه تو سناريو بود! ...
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:48  توسط
|
نداي درون غالبا انسان را بدرستي هدايت مي كند! اما احساس؟
گمان نمي كنم نداي درون واحساس يكي باشند هرچندگاهي اين دو بر هم منطبق مي شوند اما گاهي كه خوب گوش مي كني تضادي ميانشان بر پاست .سر دوراهي كه مي نشينم درست همان لحظه اي است كه اين ها با هم در كشمكش اند.آدم هاي منطقي علاوه بربهره مندي از عنصر عقل به نداي درون گوش جان مي سپارند. آدم هاي احساساتي صرفا به احساس خود پاسخ مي گويند! آدم هاي منطقي دور وبرمن اكثرا در كار وزندگي خود موفق اند وافراد حساس (!) ؟×××××××××××××××××××××××××××××××××
براستي چند نفر را اطراف خود مي شناسيد كه با عشق خود وصلت كنند وبعد از دهها سال همچنان عاشق بماند. چند نفر مي شناسيد كه با همه احساس خود كاري را شروع كنندو در آن كار موفق شوند!؟
پ.ن : لنگه كفش جهت رفع مشكلات شخصي ،خودمركز مشاوره جوانان راه مي اندازد. از هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:10  توسط
|
همينه ديگه كنترل از راه دور هم بردش تا يه محدوده خاصي هست !
درسته كه مي گن دوري ودوستي! اما اين دوستي اگه گاه به گاه اتصالي درش نباشه! كمرنگ وكمرنگ تر مي شه و محو مي شه!×××××××××××××××××××××××××××××××××××
حالا من هي دارم تلاش مي كنم هي تلاش مي كنم دور از انظار باشم! اما چي كار كنم خب !ديشب همش سعي كردم تو ديد نباشم . اما ... ×××××××××××××××××××××
وقتي يه آدم خوب و سالم پيدا مي شه كه از نظر تحصيلات هم ترازت باشه و اي وضع ماليشم بد نيستو .... اونوقت آدم بايد بگه :1- من فعلا قصد ازدواج ندارم(بايد برم دكتراي تخصصي بگيرم كه خيال اين دانشگاه آزاد رو راحت كنم) 2- من عاشق يكي هستم كه فعلا موندم ايشون ازدواج كنه عاقبت به خير بشه بعد در مورد زندگي خودم تصميم بگيرم! 3- باشه قبول مي كنم اما فك نكني من با پديده آستين و لباسهاي گل وگشاد وبلند كنارمي يام ها! بايدتعهد محضري بدي بعدشم اگه سر كار رفتم پولم مال خودمه(خودخواهم!) 4- ... ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
×چرا جديدا مي رم خريد لباس خودمو نمي برم كه درست پرو كنم !!!؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 16:39  توسط
|
گاهي اوقات آرزوهاي كوچك جاي آرزوهاي بزرگ تر را مي گيرند. زماني آرزو مي كردم كه حداقل شماره شخصي اش را داشته باشم!كه خودش به طرز غريبي به دستم رساند. ديگر بار آرزو كردم كه فقط چندثانيه صدايش را بشنوم!خودش تماس گرفت. ؟آرزو كردم كه اي كاش احساسم را بداند! حال مي دانم كه از احساسم آگاه شده!(حالا بماند كه خيلي هاي ديگر كه هنوز نمي دانم دوستند يا دشمن هم بخوبي واقف اند و سعي دارند مرا نسبت به همه چيز بد بين نمايند.واگر اشتباه نكنم اورا نيزنسبت به من!) ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
بگذريم! آرزوهاي به اين كوچكي چقدر برايم گران تمام مي شود! و اين در حالي است كه طوفان اندرونم يكساله مي شود! چقدر همه چيز به طرز وحشتناك زيبايي مرموز گشته! اما گاهي كه كاسه صبرت لبريز مي شود ناگهان دست خدايي آشكار مي شود احساس مي كني كه انگار قلبت در دهانت جاي گرفته!دريك لحظه همه كس محو مي شوند،فقط تو مي ماني او وخدايي مابينتان
××××××××××××××××××××××××
خيلي بي انصافي است اگر بگويم خدا مرا نمي بيند! آرزوهايم را نمي شنود
×
آرزو مي كنم كه ديگر آرزويي نداشته باشم!!!
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:42  توسط
|
خب اگه نمي نويسم واسه اينه كه چيز خاصي به ذهنم نمي ياد كه بنويسم! بعدشم دوياره دفتر خاطراتم وبرداشتم غرهامو تو اون مي نويسم آخه شماها گناه دارين!
فقط من يه مانتو كوتاه تازه خريدم كه نمي دونم چي كارش كنم! همش يه وجب بالاي زانوي ها! حالا خريدار بودين به من اطلاع بدين زير قيمت مي فروشم كه مشتري شين!
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
يكي به من بگه شاءن يعني چي! من از وقتي درسم تموم شده! اينا هركي رو مي بينند ناله كنان مي گن من كار ندارم! بعد امروز يه كار برام پيدا شد از همون كارايي كه خودم دوست دارم! بعد اين باباه ميگه فوق ليسانس نگرفتي كه بري كار يه ديپلمه رو انجام بدي!! :((اين كار برات كوچيكه)) !
× واي اما پولش برام بدنبود! چرا باباي متوجه اين قضيه نميشه! من مي خوام تجربه كسب كنم!بعدشم من كه نمي تونم مثل اين بچه مدرسه اي ها همش باباه رو بتيغم!×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
دانشگاهها هم كه رفتيم گفتن كوچولو بزرگ شدي بعد بيا درس بده!!
+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:8  توسط
|
نگران نباشيد من كه خوبم! اونم فعلا كه ازدواج نكرده چون اگه مي كرد ما حتما دعوت مي شديم!
×××××××××××××
دچار ترديدي كشنده بودم! تا حالا شده از كسي پيش خودتون يه بت خوش قدو بالا بسازيد، بعد هر روز هي بهش آب بديد هي قد بكشه..... بعدش كه خيلي بتتون گنده بك شد! يكي بياد در گوشتون وز وزكننون بگه كه اون فقط يه مار خوش خط وخاله وبس!!!... وحرفهاي اون طرف اونقدر روي شما اثر بگذاره كه در همون لحظه تصميم بگيريد بت رو از ريشه بكنيد وبندازيد دور!؟......خب براي من دقيقا همين اتفاق افتاد!!×××××××××××××××××××××
خيلي ناخوشايند بود ولي سعي كردم كه هيچ تصميمي نگيرم تا اينكه يه خورده آمپر مخم بياد پايين !بعداهمه جوانب رو بررسي كنم!ووو×××××××××××××××××××××
گاهي وقتها فاصله غم و شادي خيلي خيلي كوچيك ميشه.كاري هم نميشه كرد.×××××××××××××××××
خب فعلا جوياي يه كار درستو حسابي هستم كه از هذيون گويي در يبام!!(((لنگه كفش تصميم گرفته پخته بشه!))
بعدشم اگه پايه داشته باشم ، يكي دوتا كلاس هست كه تنهايي رفتن حال نمي ده!!! حتما هم بايد برم !!
×××××××××××××××××××××× خيلي دلم مي خواد كه دوباره درس بخونم . واقعا يه چيزي كم دارم انگار!اگه ناملايمات نبود شايد خيلي مشتاق تر بودم براي ادامه!! آخرش مي دونم بايد به حرف دوست خوبم امير گوش جان بسپرم و بشينم درس بخونم!!! فقط نمي دونم اگه دكترا قبول شم به اندازه چند سال ديگه از دوستانم و هم سن وسالهام عقب مي يوفتم!!!
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 14:48  توسط
|