آخي. چهارشنبه سوريتون خوب بود! من كه برام هيچ فرقي با روزهاي ديگه نداشت! بازم تو خونه بودم!البته دروغ چرا تازه امشب بر گشتم تهران! بعدشم كلي با راننده تاكسي ها دعوام شد.....×××××××××××××××××××از لطف وعنايت همه سپاسگذارم.سعي مي كنم پاسخ محبتهاتون رو در اسرع وقت بدم!!خصوصا امير جان با ذهن خطرناكش كه قول مي دم بجاي كامنت براش ميل بزنم!!!
دوست جون خوشگلم واسلو جيگروهما دخت مهربونم بايستي ببخشند ديگه !!حالا اسلو جون برات آف مي زارم حسابي اگه فرصت بشه!! واما//////////
مي دونين چي شد!!! اين همه من تهران بودم گوشم به تلفن بود!!! ومنتظر درينگ درينگ تلفن بودم اما از اين((ع. ف)) خبري نشد!!! درست همين مدت كه نبودم بايد خودش زنگ مي زد كه مثلا دعوتمون كنند براي عيد و....×××××××××××××××××××××××××××××آخه خدا جون من الان ديگه چي مي تونم بگم!!! قربونت برم با اون برنامه ريزيت!!! نخواي يه كاري نشه نمي شه ديگه باشه!!! ما راضي هستيم به رضاي تو!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 23:3  توسط
|
خب ما فعلا رفتيم دور اول مسافرت! دفعه بعد كه بيام وبرم محل سفر مي شه واسم خونه آخرت!! ديشب همش خواب ديدم كه يكي با چاقو دنبالم افتاده!! اما اصلا شبيه زور گير ديروزي نبود!! ايني كه تو خواب بود گويا حسابي بادي بيلدينگ كار بود!! ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
عجب گرفتاري شديم ها حالا دويست ماشين بايد رد شه تا من بعد از وارسي راننده وسرنشينان سوار شم!!×××××
خلاصه آمدم بگم كه مشترك مورد نظر در شبكه موجود نيست!!! مي رود مرحله دوم فربه شدن را بپيمايد!؟
دلتون كه مي دونم برام تنگ نمي شه!اما اگه احيانا كاري باري داشتيد ، پيغام بگذاريد!!!ما كه تا بيست وسه وم نيستيم!! شما هم مراقب خودتان باشيد ! دسته گل آب ندهيد! جوراب هايتان را هر شب بشوريد كه صبح از پوشيدن لباس هاي پاكيزه لذت ببريد! ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
در صورت استفاده از وسايل نقليه عمومي تا حد امكان جانب احتياط را رعايت كنيد!! اگه هم باموارد مشكوك مواجه شديد شماره ماشين را سريعا برداشته به 110 اطلاع دهيد تا زير پايتان به مناسبت روز درخت كاري چنار سبز شود!! البته اگر پس از تماس كسي گوشي را برداشت!!!×××××××××××××××××××××××××××× ديگه خوابم مي ياد خودتون مراقب خودتون باشيد ....
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 0:38  توسط
|
هر چي فك مي كنم چيز خاصي پيدا نمي شه كه دلم بخواد تايپ بشه!!
گفتم از اين همسايه جديدمون و پديده تعدد دوست دختريش بگم! ديدم اينقده عصبانيم مي كنه كه همون بهتر چيزي نگم!××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
خواستم از كم رنگ شدن عشق در خودم حرف بزنم،ديدم چيز غير قابل پيش بيني هم نبوده! آخه من الان كه بي كار وبار شدم! قاعدتا افكار پريشانم هم بايد كم ميشد! حالا چه برسه به عشق كه مثل گياه پاپيتال(يا همون عشقه) تموم زندگيمو در بر گرفته بود!××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
از گروني و سر گردوني تو مغازه ها براي پيدا كردن يه دست لباس هم كه ديگه گفتن نداره!×××××××××××××××××××××××××××
اين مهندسه هم كه ديونه كرده منو تا مقالات منو يه جايي بنام خودش چاپ كنه!! عجب غلطي كردم اسم اونو هم گذاشتم تو مقالات! حالا دچار توهم شده كه انگاري پايان نامه رو اون انجام داده ومن شاگرديشو كردم!
آخرشم مي دونم كه سرقت علمي مي كنه!منم كه حال دادسرا رفتن ندارم .
×××××××××××××××××××××××××××××××
فك كنم بايد به اين عليرضا خان بگم منم بعنوان شاگرد راننده استخدام كنه! باهم بريم مسافر كشي بلكه سوژه براي بلاگمون پيدا كنيم! هرچي باش ازنون شب كه واجب تره كه بروز كردن وبلاگ!!!×××××××××××××
پ.ن:بايد برم كارتون مدرسه موشها وكلاه قرمزي رو بگيرم خيلي دلم مي خواد وقتمو با برنامه هاي آموزنده پر كنم!!
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 22:22  توسط
|
مي گرديم ومي گردد روز گار!×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
روزگار غريبي است نازنين!
شايد بهتر باشد فقط كمي مهربان تر باشيم!! لحظه ها مي گذرد و ثانيه ها شتابان در گذرند به سويي كه نمي دانم كجا!
چند لحظه پيش متني تايپ كردم كه يكهو همه اش پريد خواستم دوباره بنويسمش ديدم ((قاعدتا هيچ چيز بي حكمت نيست ))واين دقيقا با آنچه نوشته بودم در تضاد مطلق است! خب بگذريم!××××××××××××××××××
××××××××××××××××××
راستش مي دانيد دلم مي ترسد!كه ديگر بار از كوچه باغ خاطره گذر كند ! رنگ قرمز فرجام سرخ لا له هاي غم گرفته بر مشامش برسد!××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
مي ترسم كه به احساسم خيانت كنم! حتي فكر خيانت كردن خود خيانتي بزرگ است! و من در ذهنم به تو خيانت كردم! براي لحظاتي فكرت را مثل پشه اي له كرده و رهايت كردم! رفتم و مثل بچه آدم تن به يك زندگي عاقلانه دادم!زندگي با آدمي كامل با همه معيارهاي امروزي كه لزوما خوشبختي بهمراه نمي آورد ،اما نبودن آن معيارها مايه بد بختي است!!!
از تخيلاتم كه خارج شدم!نه شاد بودم نه غمگين ! وتنها يك حس مبهم با هزاران علامت سوال كه آيا ممكن است روزي فكرت را بدور بيندازم بسراغم آمد!؟
ديگر هيچ وقت به زنان خيانتكار بد وبي راه نمي گويم! لا اقل مي دانم بر خلاف مردان هيچ زني از روي هوا وهوس وچشم چراني به عشقش خيانت نمي كند!
((توپمان پر است! اعصاب نداريم ممكن است خانواده من را به مجلسي كه هشت ماه انتظارش را كشيده ام نبرند!و قرار بود آن روز مشخص شود كه رومي رومم يا زنگيه زنگي! خلاصه ...گفته باشم! ))
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:31  توسط
|