تبليغاتX
lengekafshepare

lengekafshepare

من مي روم!

من بايد بروم! قرار است پروژه اي روي من پياده كنند كه سريعا فربه شوم! و اگر نشدم من را به اتيوپي صادر كنند! اين پروژه پدرم است! خيلي نگران لاغر شدن من گشته! اونمي داندكه وسعت همه اين لاغريها ذره اي به عظمت اندوه من نمي رسد!×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× كاش مي دانستند كه غم اندرونم روح مرا ذوب مي كند! كاش مي دانستند كه من نيز بزرگ شده ام!!! اما گويا جلسه دفاعم كف همه را بريده! اين اولين باري است كه پدرم مرا زبر وزرنگ وتند وتيز قلمداد كرد!! اما آخرش كار دست من داد! حالا با جديدت بيشتري آرزو دارد كه من بر تخت استادي تكيه زنم!××××××××× ازيرا خانواده در تلاشند كه جول وپلاس مرا جمع كنند وبا وعده هاي دلپذيري سر مرا گول بمالند كه من تا ارديبهشت مثل خر بنشينم و درس بخوانم! ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× نمي دانم چه خواهم كرد! كول بار خستگي هم چنان بر دوشم است! × ((از كم رنگ شدن ياد او در ذهنم‏، از ازدست دادن استقلال در خود فرو رفتن، و روزها در يك چهار ديواري حبس كردن خود،دلتنگ خواهم شد.! خيلي برايم سخت است!اما بناچار بايد بروم)) × فعلا سخت ترين چيز اين است كه نمي توانم اتاقم را جمع كنم و با خود ببرم! همه آنچه دور بر خود تلمبار كردم را هميشه و در همه جا مي خواهم ! مگر مي شود گلهاي خشك شده اي كه اين چند سال براي خود خريدم بگذارم !يا كتابهايم را!از همه مهم تر اين كامپيوتر بيچاره! وايي نداشتن اين از همه بد تر است!! استقلالم را از دست مي دهم آن هم درست در سني كه همه تازه مستقل شدن را تجربه مي كنند! ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× فعلا اين ها اهميت چنداني ندارد جز اينكه از ((ع.ف)) 400 -500 كيلوكتر دورتر مي شوم! ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× دختر زير شيرواني فردا (اليورتوئيست سايق)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 0:10  توسط   | 

دل شكسته!

خيلي سعي كردم كه براي يك بار هم كه شده سكوت كنم! دم بر نياورم! آخر مي دانيد من از آن دسته از آدمهايي هستم كه اصولا نق نق زدن را براي تخليه روحي در پيش مي گيرند. دل شكستن لزوما دليل عشقولانه نمي خواهد! گاهي حتي 25/0 نمره كمتر كافي است كه از تمام مقدسات ديروز منزجر شويد! دلم سوخته! براي خودم و همه آنهايي كه صداقت كاري پيشه مي كنند! دلم مي سوزد كه از جان مايه گذاشتن را نه به عشق علم بلكه از ترس نمره(نامه اعمال علمي) پيشه مي كنم! ××××××××××××××× احساس ناخوشايندي از خود دارم! شايد هم از ديگراني كه نمي توانند درك كنند! كه چه كردي و آنوقت ياد آن همه مواد شيميايي(تولوئن‏‏، بنزيدين،پيرو گالل و...)كه هر يك خواص معجزه آسايي بر بدن دارند ومن و دوستاني مانند من! براي گرفتن 25/0 نمره يكسال نوش جان كرديم! ( علايمش سالها بد جاري مي شود!!!) اما .. بيشتر خشمگين مي شوم!وقتي همه مي گويند ان شاءالله دكتري!!! خيلي با خود فكر مي كنم!! من چند سال زندگي خواهم كرد! از وقتي بخاطر مي آورم درس خواندنم سدي بوده براي ساير اعمال و آرزوها! مهموني تعطيل ! پيك نوروزيت را حل نكردي! شنبه امتحان داري! نمي توانيم خانه خاله برويم! كنسرت عصار بروي!مگر تو امتحان كنكور نداري! بزرگ تر كه شدم! من سينما نمي آيم ميان ترم قارچ شناسي دارم! عروسي پسرخاله است من سمينار دارم! حتي همين درس موجب شد كه نتوانم در شرايط بسيار خاص در كنار عزيز ترين دوستانم باشم! دلم شور پايان نامه را مي زند! ××××××××××××××××××××××××××××××××× وامروز دفاع كردم! خوب يا بدش را واقعا نمي دانم! فقط ميدانم خستگي در تنم رخنه كرده!!! بغض گلويم را گرفته! اما حقيقتا نه بخاطر 25/0 بلكه بخاطر اينكه يكسال بر خود بيش از حد سخت گرفتم! و امروز روحم مزدش را دريافت نكرد! مي توانستم زود تر ها هم همين كار را انجام دهم! بدون خود آزاري! مي دانم كه باز هم براي دكتري خواهم خواند(دير دير يا خيلي زود) اما اينبار با ذهني نازيبا! با نفرت از اين سيستمي كه براي هيچ يك از باورهايت ارزشي قائل نمي شود! دلم شكسته! و اين بار خستگي ها بر دوش مرا به ياد نان خشكي اي مي اندازد كه هر صبح فرياد زنان در كوچه خاطره مي آفريند! فقط از يك چيز مطمئنم ((عشق هميشه جاري خواهد شد)) حتي اگر پشت درب بسته بماند! سرانجام روزي همه درب ها به نوبت باز خواهند شد! باز خوب است كه ياد ((ع. ف)) درخيالم به من اندكي نيرو مي داد!مي دانم كه به زودي از او نيز فارغ خواهم شد!و اين پايان كار من نخواهد بود!هميشه سوژه اي براي دل سوخته بودن هست! اما انتخاب...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 0:12  توسط   | 

فارغ

خب من فارغ شدم! اما به گمانم اگر سه قولو فارغ مي شدم رنجش كمتر از فارغ التحصيلي امروزم بود!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 21:30  توسط   | 

براي همه !

اول براي امير عزيز! البته اگر گذارش به اينجا افتاد! اين داستانت دقيقا منو ياد امتحانات دوره ليسانس و كابوس هاي شبانه ام انداخت! واقعا آخر داستان خيلي برام جالب بود! گويا شخصيت داستانت دست كمي از من در خواب ديدن وروياهاي صادقه نداشت!! ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× دوست جون اميد وارم كه سفر خوش گذشته باشه! بعدشم من واقعا لذت مي برم كه دوستانم با هم دوست باشند! به قول شاعر:(( دوست داري با دوست من كه دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشي!))×××××××××××××××××××××××××× مارالي عزيز مرسي كه هنوز منو يادت مونده! مي بينم كه بار ادبي نوشته هات پست به پست زياد تر مي شه! ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× اسلو جيگر هم كه فعلا درگير جشنواره هست و... من كه چهار پنج ساله هر سال مي گم سال ديگه حتما مي رم جشنواره! اما هر سال باز بنوعي گرفتارم!!خلاصه بهت خوش بگذره! ×××××××××××××××××××××××××××××××××××× همشهري روزبه و هما دخت هم كه احتمالا تا حالا با من قهر كردن! آخه اوناكه نمي دونن جريان كامنتا از چه قراره! ×××××××××××××××××××××××××××××××××××× براي عليرضا وهاله ويوتا ومطرود هم كه مي تونم شخصا كامنت بگذارم! ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× راستي تعبير خوابم : يه بسته گز آردي از ((پ)) اينا برام رسيد (احتمالا آرد همون گندم تو خوابه!!) ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× فقط 47 روز ديگه! توي اين 239 روزي كه نديدمت تنها دو سه روز محو شدي! نكنه! وقتي كه مي بينمت كاملا محو بشي!
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 20:13  توسط   | 

خنگول!!

مخ جان چرا درست آن زمان هايي كه بهت احتياج دارم جواب نمي دهي! من كه زياد از تو كار نمي كشم! گه گاه به سراغت مي آيم!!! ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× خب پيش دفاعي كه كردم بد نبود! يعني خوب بود! اما نمي دانم چرا اشاره اي از كاراي سابق نكرده بودم! آخر در اين دوهفته كه بيست پاور پونت مختلف درست كردم! چرا به ذهنم كوچكم خطور نكرد كه يك جاي كارمي لنگه!ها!البته همش احساس مي كردم كه يه چيزي كم داره ها! ولي به نتيجه خاصي نرسيدم! تا امروز !×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× بسلامتي اين چهار پنج روز م تموم شه! برم يه دل سير بخوابم! بعدش برا خودم مهموني بگيرم! دوستامو به هنز پارتي دعوت كنم! (هر چند جز سمي و شري ديگه همه باتفاق امسال راهي خونه بخت شدن! الان ديگه بايد براي مهموني مجردي ويزا بگيرن!××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× شما كه مجردي غصه نخور ! شتريه كه در خونه خيلي ها مي خوابه!! شايد خارو خاشاك دم در خونه شما هم خوشمزه باشه! اونورا هم بياد!××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× تو اين هيرو پير دفاع! رمانتيك بودنم هم گل كرده! داشتم فكر مي كردم چي ميشه! اگه موقع ورود مهمونا دم در واستم به هركي يه شاخه گل تقديم كنم!!! قبل دفاع يه موسيقي ملايم بذارم براي تمدد اعصاب!!! و آخرش هم كه ...نه آخرش هيچ جوري جور نمي شه!!! وقتي كه نيست ...اصلا بهتر! تمام شيرني ها رو خودم تنهايي مي خورم! چيزي كه زياده تو دنيا راههاي خوش بودن!‌البته اگه نمره ام!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 23:17  توسط   | 

49 روز!

شمارش معكوسي كه چندي پيش داشتم امشب به 49 رسيده! يعني من 49 روز ديگر را مي بينم! ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× چون دوستان كامنتم رو نمي خونند اينجا از دوستان خوبم خصوصا امير خان اسلو و دوست جون عذر خواهي مي كنم! من به علت نقص فني قادر به كامنت گذاري در پرشين بلاگ نيستم! يه وقت فكر نكنين من بي معرفتم( تقريبا مطمئن باشيد كه هستم!) خب اما همه پستهاي جديدتون رو مي خونم! به جون ((ع.‏ف)) باور كنيد! باتشكر! وبه قول ((ع.ف)) فداي تو بشم!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 23:6  توسط   | 

هورااااااااااااا!

الان كلي دلم شاده! همين جوريا! آخه زنگ زدم به كلاغه نمي دونم چرا! اما هر وقت دلم مي گيره! يه زنگي مي زنم بهش! بر خلاف هميشه كلاغه خوش خبر بود! يهني ممكنه!! وايي خدا قول مي دم كه ديگه فقط تو دلم دعا كنم! مثل دعاي سر سال تحويل( يا تحويل سال )×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× تعبير خواب! مي دونم الان خوابمو بگم باز همه فكر مي كنن! كه فكر وخيالم زياده! افكار پريشان بخوابم اومده! خابام پرتو پلاست!!! اما يادتون نره! من خيلي از خوابام درسته! نمونش يكي دو هفته قبل از اينكه دستم اوخ شه! خواب ديدم انگشتم قطع شده! بدشم كه در جريانيد!!!يا خيلي ديگه از خوابام! مامانم هم مثل منه! مامان بزرگم هم همين جوري بود!!! يعني خيلي از خواباش درست از آب در مي يومد!!!! حالا×××××××××××××××××× داشتم خوابمو تعريف مي كردم!!! كسي مي دونه گندم تو آب چه معني اي مي ده!!! ((پ)) بهم يه گندم داد كه تو شيشه سس با درب زرد رنگ بود!! ((پ)) همون فاميل ((ع.ف)) هست! نمي دونم گندم شايد مربوط به همون قضيه عيدو اينا مربوط بشه!!! تعبيرشو نمي فهمم!! به يك خوابگذار با حقوق مكفي نيازمنديم!!
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 20:15  توسط   | 

كيست كه مرا ياري كند!

در گذشته تنها يك موجود نفرت انگيز مي شناختم! و آن بهروز پرچونه((شوي پرچونه ))بود. همان كسي كه شما پسران با لذت ودقت تمام به حرفهاي كاملا يكطرفه اش گوش جان مي سپرديد!×××××××××××××××××× بعدها در دوران شباب با اكيپي از دوستان كوهپيمايي مي رفتيم! جوانكي ابله(!) زان ميان مرا به خود جلب كرد! !! كه بعدها شرمندگي فراتر از نفرت نسبت به خود يافتم كه چطور راضي به هم صحبتي با كسي چون او شدم!! واقعا از پسراني كه دخترانه فكر مي كنند و دختر وار عمل مي كنند بيزارم!!!××××××××××× و مدتي است كه فرزاد حسني بشدت روي اعصاب بسياري از ما راه مي رود!! دوست نداري كانال و عوض كن!! (هر چند اين حرف را به هيچ وجه قبول ندارم اما باشدقبول) فقط يك سوال دارم!!!((قيمت نان به نرخ امروز چند است!!!))؟؟؟تنها سوالم از او اين است!!!ها! پ ن:چرا بعضي ها نمي توانند خود باشند!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 23:2  توسط   | 

تنهايي!

تنها بودم تنها تر هم شدم! الان تقريبا در تنهايي مطلق بسر مي برم! هيچ يك از همسايگان مان نيز منزل نيستند! دلم هواي خانه را كرده! چيزي نمانده كمتر از15 روز ديگر آنجا خواهم بود تا دوباره دلم هواي اينجا را بكند! انگار ويار دارد دلم!!! ودرتمام اين لحظات او را فرياد مي زندباز!×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× هشت ماه است كه نديدمش!! كار ما از دلتنگ بودن گذشته!خوب يادم است كه آخرين بار كه ديدمش به خود قول دادم كه فراموشش كنم! اما نشد! يعني نخواستم كه بشود! شايد از فكر تنها ماندن است كه فكرش رهايم نمي كند! كاش بدرستي مي شناختمش! ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× كودك مانده ام ! همچنان مثل سابق رويايي !براستي چرا بعضي آدمها هرگز بزرگ نمي شوند! وبرخي هميشه بزرگ بوده اند!×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× آن وقت ها كه مبتلا به اولين عشق زندگيم بودم گمان مي كردم كه تا آخر دنيا منتظر خواهم ماند! اما امروز مطمئن نيستم! اين شايد خود يك نشانه باشد. يعني من هم بزرگ ميشوم؟ براي خوب زندگي كردن سر سوزن عقل داشتن بد نيست! من عاشق نيستم! دچار بزرگترين توهم زندگيم شدم! نمي دانم امشب! فردا يا يكسال ديگر تمام مي شود اين همه احساس!بوقت هوشياري دوباره تنها اندوه از دست رفتن لحظه ها مي ماندو... در حين تايپ اين مطالب مادرم زنگ مي زند! مي پرسم خوش مي گذرد! مي گويد بي تو نه!! دلم خانه را مي خواهد! فصلي سخت پيش رو دارم !‌ تطبيق دوباره با قوانين خانه پدري! تصميم براي آينده! و احساس هايي كه دوباره در من جوانه خواهند زد! دلم مي خواهد باغبان خوبي باشم تا ديگر هيچ احساسي در من نخشكد! اما... عده اي معتقدند امشب ‏،شب آرزوهاست! ما هم بيدار مي مانيم.
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 22:43  توسط   | 

نه!اينجوري نميشه!

خب نمي دونم چرا اين حال و هواي من عوض شدني نيست البته تعجبي هم ندارها! همين طوري كه كسي لنگه كفش پاره پاره نميشه! اينقدر مشتاق ديدارش هستم! كه ممكنه با ديدنش حتي نتونم بهتش سلام بگم! آخه از بس اين روزها تو فكر وخيالم لوليده اگرم واقعا ببينمش گمان مي كنم يكي از همون تصاوير خيالي هست!فقط شانس بيارم كه تنها نباشه اونوقته كه خواب وخيال از سرم مي پره!! باور كنيد نمي خوام اين احساسات لطيف رو به گند بكشم! اما اينجوري كه پيش ميره دارم به زندگي خودم گند مي زنم! ××××××××××××××××××××××× حيف كه سيستم عينك آفتابي با روزنامه سوراخ ورچيده شده! وگرنه چهارشنبه صبح مي يومدم دم در محل كارت بالاخره كه بايد از اون در بري تو يا بيايي بيرون!واي خدا مغز درد شدم!! ××××××××××××××××××××××× خب! فصل دوم مواد وروشها: - محل انجام آزمايش- نمونه هاي گياهي (جمع آوري‏‏، نگهداري و استريل سازي) - محيط كشت- شرايط نگهداري نمونه ها پس از كشت! ...فصل سوم نتايج: 1- غلظت بهينه تنظيم كننده هاي رشد گياهي در محيط كشت MS .... !!!!!!! يك دفعه ديگه در نزده بيايي تو ذهنم ! كلمو مي كوبم به ديوار كه حال هر دومون جا بياد!‌(البته حال من بيشتر)
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 23:35  توسط   | 

بگذاريد آرزويي كنم!!

آري،آرزو بر جوانان عيب نيست! اما بر من واجب است! من با آرزوهايم زنده ام! آرزوهايي كه شايد محال نباشند اما خيلي هم معقول و منطقي نيستند! آرزو ميكنم فردا كه اينجا آمدم اولين پنجره وبلاگي را كه باز مي كنم!! رد پايي از تو در آن ببينم! نمي دانم چرا گمان مي كنم بايد وبلاگ نويس باشي!! اما اگر واقعا اينطور باشد آرزو مي كنم! كه يك روز در همين جا تورا بيابم!!! ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× اين شايد احمقانه ترين آرزوي زندگيم باشد! اما براي من كه احمقانه عاشق شدم! (يا لا اقل گمان مي كنم كه شدم)اين آرزو چندان دور از انتظار نيست!!! گاهي آرزو مي كنم كه آرزوهايم بر آورده نشوند!!! اگرآرزوهايم تمام شود! آنوقت به چه اميدي زنده بمانم!!! ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××× پس بگذاريد زنده بمانم!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 23:54  توسط   | 

ويژ ويژ

چرا من خجالت نمي كشم ؟! بسه ديگه! هر كي ديگه بود تا حالا از رو رفته بود! منتظر چي هستم! ظهور امام زمان!! آره فك كنم! بهانه بهتر از اين پيدا نشه ‏، برا دست رو دست گذاشتن!!! كم كم بايد دنبال يكي بگردم كه ظهرها كه از خواب پا ميشم موهامو شونه كنه!! خجالت نمي كشم ديگه!!
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 22:18  توسط   | 

سناريوي دفاع!

خب .شستم ترك خورده! اما چيني تنهاييم نه! دكتر حكم تخليه انگشتم را صادر كرده! هرچه فكر كردم فقط ازاين حرفش خنده ام گرفت! مگر خونه است كه تخليه اش كنند!! بعد هم ياد يه برنامه تلويزيوني حدودا 15-20 سال پيش افتادم كه جمعه ها بعد ظهر مي داد. و كودكان توصيه مي كردكه از بازي با كبريت وفرو كردن دست در چرخ گوشت خود داري كنند.!! دوموجود خطر ناك دور وبر ما مي پلكند!يكي ((ميم)) و آن ديگري ((پ))! از اينكه شستم چلاق شده چندان هم ناراحت نيستم! لا اقل خرمگسان معركه دست از سر ما بر مي دارند! ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××پ.ن: خنده ام گرفت ،از نظر دستوري اشكال دارد !؟ اصلاح شود:اين سخنش مرا به خنده واداشت. راستي يادم رفت كه بگويم! رابطه عنوان و متن درست مثل رابطه عشق است و پي پي كلاغ!
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 23:10  توسط   |