تبليغاتX
lengekafshepare

lengekafshepare

تكانه مغزي

خب راستش اعتراف به اين قضيه خيلي سخته! اما مي گم! تصميم داشتم مدتي درس و مشق را كنار بگذارم! و كمي جواني كنم! آخر تا به خود آمدم ديدم! كه در آستانه ميانسالي قرار گرفته ام! اما يه حادثه كوچك! كه مستحضر هستيد برايم اتفاق افتاد(گير كردن انگشت شست بنده لاي درب تاكسي) نمي دانم چه ارتباط منطقي بين شست و مخ وجود دارد! گويا به برق 220 ولت متصلم كرده باشند! ناگهان متحول شدم! گسلهاي مغزم اندكي جا به جا گشتند و دوباره تصميم گرفتم كه به زندگي منزويانه درسي خود ادامه دهم!!پس براي دكتري ثبت نام خواهم كرد!(اگر خدا بخواهد) !!! البته دانشگاه سراسري! و اين را با چنان اطميناني در آسانسور دانشگاه به يكي از بچه هاي دوره دكتري ابلاغ كردم( كه من تصميم دارم دانشگاه سراسري دكتري بخوانم) كه ناگهان همه آسانسوريان و از جمله همون خانم برگشتند ويك نگاه حق به جانب گرفتند!! انگار كه يك زن هووي خود را ديده باشد!!! در هر حال ديرو زودش زياد مهم نيست(قبولي را مي گم)! مهم اينه كه آدم خودشو در هر صورت الاف درس مي كنه! ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× خب ((ع.ف)) هم كه بزودي تكليفشو در ذهنم روشن مي كنم! پس يوتا جان نيازي نداره كه براي من غصه بخوره! كه من فيس فيسو در صورت ازدواج با ((ْع.‏ف))نمي تونم در خونه سازماني دوام بياورم! چون اگر خدا بخواهد فرصت خواراندن سرم را نخواهم داشت چه برسد به او!! كه اميد وارم هر چه زودتر خبرسعادتش مانند عشقولانه هاي قبلي! به من برسد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 23:6  توسط   | 

اي اي اي

قصد داشتم تا ترميم بافتهاي نيمه مرده انگشتم چيزي ننويسم! اما ديدم اگه من غر نزنم ممكنه شما ها حوصله تون سر بره! اينكه حالا يه دستي تايپ مي كنم! البته اون موقع كه دودوست سالم داشتم وقدرشو نمي دونستم يه دستي تايپ مي كردم اما حالا همش مي خوام از همون دست مصدوم استفاده كنم! امروز ياد دبير ديني پيش دانشگاهيمون افتادم اسمش رو هر چي فك مي كنم يادم نمي ياد حتما يوتا يادشه!! يه بار تو يكي از اين درسهايي كه مربوط به آفرينش و خلقت انسان بودم واسرار خلقت بود ! گفت كه فرض كنيد اگه خدا شست دست رو نمي آفريد و 4 انگشت داشتيم!! اون موقع از انجام كوچك ترين كار حتي بازو بسته كردن دكمه لباس درمونده مي شديم! بعد 10 ثانيه به ما وقت داد كه اين مساله رو امتحان كنيم!!! خوب ماهم با تلاش وكوشش موفق شديم! اون موقع بيش خودم فكر كردم چرا اين دبير ديني ها همش چرند مي گن! اگه آدم از اول 4 انگشت ي بود وشست نداشت خوب حتما خودش را با اون شرايط تطبيق مي داد! خوب همه اين چيزا اكتسابيه! اما الان يهو ياد حرف اون افتادم! خيلي سخته آدم يه چيزايي داشته باشه اما يهو نداشته باشه! بدتر اينه كه قدر اون چيزاي خوب رو ندونسته باشه! قول نمي دم كه نق نزنم! اما از اين به بعد سعي مي كنم! بي خودي تريپ دپ نزنم! كلك مشكين تو روزي كه زما ياد كند/ببرد اجر دوصد بنده كه آزاد كند. قاصد منزل سلمي كه سلامت بادش/ چه شود گر به سلامي دل ما شاد كند!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 23:59  توسط   | 

اي بابا! اين دله فاضلاب كه نيست!

دلم بشدت گرفته! اصلا نمي تونم كارامو بكنم! حوصله هم ندارم! دروغ چرا فقط آ آ آ آ ! من رفتم اين عروسيه كلي بعدش دلم گرفته!دلم براش تنگ شده خب!!! الان مي خوام عر بزنم اما نصف شبه! نمي تونم ! نمي دونم چرا من با عالم وآدم تلپاتي دارم جز ((ع.ف)) .چند ساعت پيش اين همسايه مون كه بچه خوبي بودا!زنگ زده بود! نمي دونم چرا دلم براي اونم تنگ شده بود! دوسه روزي بود كه همش احساس مي كردم بايد تلفن بكنه! كه امشب زنگ زد! حيف شد از اينجا رفتن! بچه هاي خوبي بودن! امنيت ساختمون زياد بود! اي كاش موقع رفتن دو سه تا دستور غذا بهشون مي دادم كه برادر كوچيكه آشپزيش خوب شه! پس فردا پيش خانم بچه هاش آبروش نره! ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× خب اين حرفا رو مي زنم كه مثلا ذهنم رو از مساله اصلي منحرف كنم! دلم براش تنگ شده! حوصله ندارم . ديگه بريدم!! لعنت بر اين وضعيت! هيچ گونه اراده اي ندارم! كاملا اسير توهمات شدم! وايي من تا عيد دووم نمي يارم! تازه اگه اون موقع بشه كه ببينمش! صبر عيوب كجا مي فروشند! الان اصلا مهم نيست كه من دارم فارغ التحصيل ميشم ! من فقط مي خوام ببينمش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تازه بعدش هم كه قراره برم شمال!مي خواستم فراموشت كنم! اما اميد چنداني ندارم! ((ع.ف)) كجايي! اي كاش اون روز تو پارك پرندگان پرو بازي در مي ياوردم وشمارتو خودم مي گرفتم!! اما فايده اي هم نداشت چون بهر حال من كه بهت زنگ نمي زدم!...خيلي دلم برام مي سوزه! حيوونكي شدم باز!
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 0:25  توسط   | 

آخرين غرهاي درسي!!!

خب دوستان و عزيزاني كه تاكنون غرغر زدن هاي من رو در رابطه با درس ومشق تحمل كرديد منو حلال كنيد! اما بگذاريد اين دم آخري دلي از غرررررررررر در بياورم! كه اوضاع بسيار بي ريختي دارم! نمي دانم اين عروسي پسر عمو جان چه بود وسط معركه!! از روي استاد مشاور وراهنمايم و خانواده ام شرمنده ام! بسيار و اصلا دلم مي خواهد فكم را بكوبم به ديوار تا كمي خود راتنبيه كرده باشم! اما چون مي دانم من آدم بشو نيستم! ودقيقه نود را فقط براي من اختراع كرده اند! اين كار را نمي كنم! اميد به زندگي بايد داشت!! اگه نفري يكي دوتا منبع به من اهدا كنيد كه در اين لابه لاي پايان نامه بچپانم و كميت فزايي كنم! چه لطف كبيري خواهيد نمود! روز به روز بر شلمان بودن افزوده مي گردد! تا يك ماه پيش كه همه كاسه كوزه ها را روي سر جناب عشق مي شكاندم! فكر نمي كردم! كه مشكل اصلي خودم باشم! آخر وسواس فكري كه گفته بودم! به تهيه پايان نامه ام هم سرايت كرده! واي واي واي. برم هزار تا كار نكرده دارم spss چه صيغه اي است كه جديدا مد شده! خيلي از آمار خوشم مي آمد باز آمده يقه مارا گرفته ! يقه كه چه عرض كنم حلقومم را! خلاصه يا شنبه پايان نامه رنگي توپول آماده يا يك ترم شهريه اضافي! خدا بيامرزاد مرا!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 0:10  توسط   | 

ايش!

ايش ايش! اصطلاحي است كه سابق بر اين زياد بكار مي بردم! غالب دختران اصالتا رشتي با آن به خوبي آشنايي دارند! اما گويا ژرمن ها هم كم از اين لغت در جملات خود استفاده نمي كنند! بعنوان مثال :ايش وايزز نيشت يعني ((نمي دونم))خلاصه ايش در گيلكي عاميانه وقتي بكار گرفته مي شود كه مي خواهيم اشمئزاز خود رانسبت به چيزي يا كسي يا صحنه اي ابراز كنيم .البته اين واژه در طي دورانهاي مختلف تغييراتي يافته است! و هر كس بنا بر نوع احساس دروني خود آن را با غلظت خاصي استعمال مي كند! مثلا ايشششششششششش( در انتها فتحه ) يا ايششششششش( در انتهاكسره كش دار كه دختران رشتي اصولا با كسره و پيچيدن لبها به صورت 180 درجه تلفظ مي كنند.) حالا ما به تازگي اندكي با زبان تركي نيز اشنايي پيدا كرديم! گويا ترك زبانان هم اصطلاحي بنام((ايششك)) دارند كه معني آن ((گلاب به روتان)) ،خر مي شود!!!مطمئن نيستم ها! حالا اينايي كه گفتم زياد مهم نيست اما! مي خواستم بگم كه الان خيلي احساس ايشه بودن نسبت به خودم پيدا كردم. يه تنبل خواب آلود. معتاد به تفكرات مفت كه فك مي كنه تا دوسه ماه ديگه خدا دلش مي سوزه! شايد رخي ،نيم رخي ،سه رخي از يارو يه نظر بهش نشون ميده!حالا همه كارها تا سه ماه آينده تعطيله!بخدا مغزم رو بردم كارواش اما هنوز فرقي نكرده! نمي دونم يادشو با چي نوشتن كه پاك نمي شه!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 23:51  توسط   | 

بازي سفارشي پاندا يي و يوتا!

اونور من! فكر نمي كنم چيز زيادي مونده باشه كه از خودم براتون نگفته باشم! چون تو اين مدتي كه وبلاگ مي نويسم از بلاگ اولم تا اين يكي بلاگم! خيلي در مورد خصايص (رذايل وفضايلم) گفتم! اما خب در ادامه بازي كه پاندا خانمي( اسلوموشن ) و يوتايي شروع كردن من هم چند تا از خصوصصياتم رو كه تا به امروز كمي پوشيده مونده ذكر مي كنم: 1- خب من در واقع موجود بسياربد جنس و عصبي اي هستم! و خيلي وقتها به سرعت از كوره در مي رم! وآنقدر شدتش زياده كه اطرافيانم گمان مي كنند آتشفشاني شده! 2- از دلچسب ترين و لذت بخش ترين تفريحات من خوابيدن هست! آن هم در يك جاي كاملا تمييز و گرم و نرم! و الان هم با شروع فصل سرما كم كم خودم رو براي خواب زمستاني آماده مي كنم! 3- در واقع من به نوعي وسواس فكري مبتلا هستم كه روز به روز هم اين بيماري پيشرفت مي كنه! اولش فقط مشكل شستشو با آب رو داشتم! و اينكه نصف ساعات مفيد من در حمام سپري ميشه! اما هر چه بيشتر بشور وبساب مي كنم انگار بيشتر كثيف مي شم! .... در مورد عناصر ذكور كه اين وسواس به حد اعلائي رسيده و ديگه فكر نمي كنم بيماريم علاجي داشته باشه! ...جديدا هم بادرب خونه مشكل پيدا كردم و موقع بيرون رفتن از منزل بيست بار بايد برگردم و چك كنم كه نكنه گازو خاموش نكرده باشم دروخوب نبسته باشم و...! 4- واما مورد ديگه اي كه مي تونم بگم! اصلا ذره اي بخشنده نيستم! هيچ گاه نتونستم كساني كه بهم آزاري رسوندن رو فراموش كنم! در واقع كينه شتري دارم !فعلا موجودي بنام س. ث. ق. وجود داره كه در صفحه تاريك ذهنم دستو پا مي زنه! 5- اين پنجمي روتكراري مي گم! چون 4 تا مورد اول خيلي منفي بود! براي اينكه به روح لطيف من هم پي ببرين! بايد بگم من عاشق موسيقي طبيعت گل وبلبل و آسمون آبي با ابراي پف پفي سفيد هستم! از ميان سازهاي موسيقي ،پيانو خيلي دوست دارم! و آرزومه كه بتونم پاتيناژ كنم! (البته نه روي اعصاب مردم) ! باله وسالسا و چاچاي اسپنيش رو بدرستي برقصم! در ضمن انگليسي رو مثل بلبل گپ بزنم! خب بيشتر آرزوهامو گفتم تا خصوصياتم رو!!! خب دوستان من كه بايد در اين بازي شركت كنند: ((شاسوسا. روزبه. اميرخان با ذهن خطرناك.دوست جون و...(هركي دلش خواست).))انتخاب نفر پنجم خيلي سخته! ياد اين افتادم كه اگه بخوام كارت دعوت ببرم كدوم دوستامو دعوت كنم! خيلي سخته آدم بخواد دوستاشو محدود كنه به تعداد مشخص!
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 11:21  توسط   |