كيس پشت كيس! كيس نه!!!! كييييييس! اصلا ولش كنيد. بابا .مورد پشت مورد! در تمام عمرم از دو چيز خيلي بدم مي آمده! يكي پسر چاق مو بور! دوم بوي جوراب! حالا شما تصورش را بكنيد كه كسي پيدا شده كه هر دو ،نه هر سه خصيصه را با هم دارد يعني آنقدر چاق است كه چند سال پيش از سربازي معاف شد اصلا به خاطر معاف شدن ،وزنش را زياد كرد و حالا 150 -200 كيلويي بايد داشته باشد!!! و از يك كيلو متري بوي خوش جورابش را مي توان تشخيص داد!!! و بر خلاف همه آنچه مرا از مردان شرق بيزار مي كند تنها خصيصه مردان شرقي سبزه ومو مشكي بودن را ندارد.حالا بماند كه اين شخص تحصيلاتش يك فوق ديپلم آبكي است و كار درستو حسابي ندارد و اخلاق ندارد !!! همه بكنار !!! اما تصور اينكه وقتي خوابيده اي غلطكي پرسست كن وحشتناك است.
پ ن: نمي دونم اين پسرها اين همه اعتماد بنفس رو از كجا مي يارن!!! و واقعا چطور مي شه كسي رو كه با ساندويچ وجيب پر از شكلات مي ره تو رخت خواب تحمل كرد!!! .حالا اون كه هيچي .اطرافيانش كه مي خوان آستين بالا بزنند چقدر خوش اشتها تشريف دارند. !!!
پ ن : خب لااقل جاي اميدواريه كه يه نفر پيدا شد خانم بيكار بخواد وچشمش دنبال شندغاز درآمد همسر آيندش نباشه!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 23:3  توسط
|
هميشه به دنبال اوهام خويش آن عشق شيرين و رويايي را جستجو كرده ام! و هر گاه كه اين عشق كمرنگ تر شده فرصتي براي شناخت خود، كنكاش بيشتر خود بدست آورده ام! ×××وامروز باز هم وحشتي عجيب سراپاي وجودم را فراگرفته،انقدر كه فقط وفقط به خود بيانديشم وبس! سخن را با يك جمله كوتاه مي كنم: من از آن دسته از آدمها هستم كه اگر تمام عمر را به غفلت و بيكارگي سپري كرده باشند وبه اوبگويند فقط يك هفته فرصت داري! به خود آمده و مي خواهم همه عمر تلف شده خود را در همين يك هفته جبران كنم! اما واقعا مي شود چنين كاري نمود!!!كمي بيش از يك جمله شد، اما واقعا خيلي سخت است كه آدمي تمام احساس خود را در يك جمله خلاصه سازد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 13:0  توسط
|
باباچه خبره. هيچ نمي دونستم اين همه مدل گوشي وجود داره! خلاصه به حسن سليقه خودم پي بردم! چون هر مدلي كه مورد پسندمان واقع گرديد سيصدوپنجاه به بالا بود! در نتيجه بنده ترجيح مي دهم فعلا با همان گوشي نفتي خودم بسر كنم. ××××××××××
چقدر امروز غم غريبي مرا فراگرفت. اينكه شايدتا يك ماه ديگر روي ماه دانشگاه را مي بوسم و شايد هيچ فرصتي دوباره براي دانش جو بودن نداشته باشم.! خلاصه هر چه باشد دانش جويدن از آدامس جويدن كلاس بيشتري دارد.×××××××××××××
تصميم داشتم به موضوعات خوبي بيانديشم ،مثلا يك گلفروشي توپ در ناف گلسار با مديريت اليور لنگه به لنگه!! اما گويا در دنيا دردهاي بزرگ تر از عشق هم وجود دارد كه معمولا ناغافل هم نازل مي شوند. تنها دعايي كه براي خودم مي كنم اين است كه خدا شفايم دهد!×××××××××شما هم زياد كنجكاو نشويد كه دردم چيست! هر چه هست از درد عشق به مراتب بدتر است!!! وشايداز غم درس هاي مزخرفي كه تاكنون خورده ام!
×××××××××××××××××××××××××××××
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 23:10  توسط
|
مي دانيد من يك دروغگوي بزرگ هستم! حتي بزرگ تر از چوپان دروغگو! من نه تنها به شما بلكه همواره به خود دروغ مي گويم! من نمي توانم او را براي هميشه از صفحه ذهنم پاك كنم حتي اگر شده با قلم نامرئي نامشم را در آن كنج در گوشه سمت چپ قلبم حك مي كنم! تا براي هميشه به يادگار بماند!
××××××××××××××××××
دوست داشتن هايم را كه نمي توانم كنترل كنم! اما خود آزاري هايم را بايد مهار كنم!××××××××× سفرت بخير عزيزم ، من مي خواهم ترا براي ابد در اين گنجه پنهان سازم! تا هيچ كس مرا به گناه دوست داشتنت شماتت نكند. روزهاي خوشي را برايت آرزو مي كنم چه من در كنارت باشم چه نباشم! شايد همين عشق باشد كه خوشبختي تورا با تمام وجود مي خواهم!
×××××××××××××××××××××××××××××××××××
نمي دانم چرا همواره مي خواهيم يك عشق را به زنجير كشيم! دوست داشتني ها را بايد پاس داشت نه اينكه به بند كشيد. ××××××××××××× نفسم فعلا از جاي گرم بلند مي شه ها! ×××نمي دونم اگه ديشب بخوابم نمي يومدي بازم اينارو بهت مي گفتم يا نه!!!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 14:37  توسط
|
بذاز يه كم فك كنم! اگه آخرين باري كه ديدمت مي دونستم كه حالا حالا ها نمي بينمت! فك نمي كنم كار خاصي مي كردم! مثلا چي كار مي خواستم بكنم ،مثلا بپرم تو بغلت يا يه ماچ گندت كنم!يا مثل دختر بچه ها كرم مي ريختم!(اونم جلوي اون همه بزرگتر!!!)نه اصلا چنين كارايي نمي كردم همين كه تا دم در رسوندمت و بعدشم يه باباي به سبك فرانسوي كردم (برات دست تكون دادم)كفايت مي كرد.! اگه مخت كار مي كرد كه مطمئن ام كار مي كرد تو اون مجلسي كه برات سنگ تموم گذاشتم خصوصا موقع چايي آوردن مي فهميدي كه چقدر دوستت دارم! پس به قول يه آقا پسر بي خرد من به وظيفه خودم عمل كردم! حالا اگرم فرضا سوئ تفاهم خاصي برات پيش اومده ،مشكل خودته! اما من يقين دارم پسر جماعت سمج تر از اين حرفا هستن كه به خاطر رفيقشون از كسي كه دوستش دارند بگذرند.
-------)) در نتيجه من الان كاملا مطمئن شدم كه اين احساس كاملا يك طرفه هست و از اونجا كه من دارم تمام تلاشم رو مي كنم كه (در هنگام تايپ پايان نامه ام )منطقي باشم و بس.اين همه هجوم فكرت رو با خاك انداز بناچاربيرون ميريزم! مي دونم ((سخته ولي ممكنه!)) حالا شما بيرون تشريف داشته باشين تا نوبتتون بشه! پس فردا نمره ام كم شد تو كه نمياي دل داريم بدي! مياي!؟
+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 0:7  توسط
|
امروز صبح من در مطب!:اندكي خشمگين .طبق معمول بازهم مشكل دارم با يك خانم چادري كه ملاحظه سايرين را ندارد و بچه دار بودنش را چماقي كرده براي طلب حق بيشتر!××××××××× 11 صبح: من در ماشين مكالمه بهاره رهنما و نيما رئيسي را مي شنوم! چه مكالمه دوستانه اي چقدر پر از انرژي مثبت به نظر مي رسد اين بهاره رهنما ××××××× در منزل :ناهار +تب ولرز+ خواب+ وجدان درد از عقب ماندگي كارها! +تصوير خيال تو بازززززززززززززهم! .......غروب دم: ناگهان جرقه اي مي خورد در مغزم! انتظار بي فايده است !!! به اندازه يك دهم ثانيه مرور همه سكانس هاي با تو بودن و در آخرين سكانس، برداشت آزاد! من بايد تمامش كنم! غرورم اجازه نمي دهد با پاشنه كفش هاي گليت از رويش رد شوي!
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 0:12  توسط
|
شب سرديست و سخت افسرده نيستم!(بزنم به تخته)يه بارم كه احساس دلمردگي ندارم خودم شگفت زده شدم كه نكنه يه جاي كار مي لنگه!
اوضاع همچنان مانند سابقه! هنوز هيچ تحولي بوجود نيامده! هنوز هم در تاريك خانه ذهنم تو را با تمام وجود احساس مي كنم! هنوز هم در اين انديشه هستم كه آيا اين انتظار رو به سراب را مي شود نا تمام رها نمود يا نه!------------/ هر چه با خود به مجادله نشستم راضي به حذف اين خيال سر سبز نگشتم! آخر دندان شيري نيست كه با رفتنش اميدي به ظهور دنداني نو بنشينم! ----------/
آيا حقيقتا فقط وفقط از روي عادت است كه ترا در جيبم پنهان كرده ام! درست مثل بچگي! پنهان كردن عزيز ترين چيزها در جاهايي كه گمان مي كني عقل جن هم به آن نمي رسد.(شكلات شيري اولين عشق را هم هنوز بايد داشته باشم!)آه دارمش و يك گل ميخك پرپر !!!------------/ عادت است اين!!. مادرم هميشه مي گفت:(( تو آشغال جمع كن هستي!)) و هميشه هم در موقع لزوم كليد طلايي را در آشغال هاي من مي يافت!------/عادت كردم!
عادت به چه! به اينكه باشي تا خانه ذهنم سرشار از عطرتو فكرتو شود. كه چه!؟كه بگويم ديگر من هم تنها نيستم! باشد مي پذيرم .اما چرا تو !؟ اين همه آدم اينجا اسير مي شوند و من آنطرف تر اسير تو!!! نه! شايد دوست داشتن هايم دروغين باشند.! اما نگاه مهربان تو را دروغ نمي پندارم! شايد شكلات شيري بچگي رابدور ريزم! ميخك پرپر شده نامهرباني راخود آتش زنم! اما مهرباني نگاه تو را نه! عادت كردم بسوزم مبادا سوزاننده شوم!
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 21:48  توسط
|
خوشا به حال اون كسي كه تو روياي شماست!
+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 20:14  توسط
|
...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 11:16  توسط
|