هر بار كه به همايشي عملي مي روم نااميد تر از قبل مي شوم! يا من توقع زيادي دارم! يا واقعا كيفيت برگزاري اين همايش ها پايين است! فكرش را بكنيد نفر 30 هزار تومان بابت ثبت نام در همايشي يك روزه مي دهيد! كه حداقل يك سال پيش كلنگ همايش زده شده! بعد با هزار اميد و آرزو (احساس مهم تر بودن ، بزرگ شدن و...) خود را آماده مي كنيد كه به يه مكان كاملا متفاوت با آنچه در كوچه و بازار مواجه ايد وارد شويد. فضا علمي و تخصصي! بعد مي بينيد همه جا آسمان يك رنگ هست! البته بعضي جاها آسمانش به جاي آبي ،سفيد گل پاشيده مي شود! درست مثل امروز! اولا مگر مي شود همايشي برگزار شود بدون داوري! آن هم چه همايشي كه بماند! اسمش را نمي برم كه آبروي هر چه تكنولوژي است مي رود. آن وقت دكتر ساماني به نقل قول از دكتر كاظميان(!) مي گويد: اگر قد كشيديد وارتفاع يافتيد ، خانه تان را عوض نكنيد! سقفهايتان را بلند كنيد.! زمان تنفس خيلي دنبالش كشتم! كه بگويم دكتر جان! وقتي قدو بالاي ما مي خواهد رشد كند يك مانع قلنبه اي در مسير رشدش است كه اصلا رشد نمي كند! ×××××××××××××××××××× پذيرايي همايش! واي واي دختره مي خواست دوتا شيريني بخوره اون خانمه زد پشت دستش گفت لطفا يكي بر داريد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! واي واي من بشخصه مردم از خجالت! يكي نيست بگه بابا. شما كه اينقدر دانشگاهتان گدا است همايش... گرفتنتان چه بود. جيب خالي و پز عالي! ×××××××××××××××× حالا همه بي نظمي ها وپول هدر رفتناو.. غيره به كنار! آقا من چرا اينقدر خوش شانسم! گواهي شركت در سمينار من هم صادر نشده! منو مي بيني خون جلو چشمامو گرفت! دلو به دريا زدمو رفتم جلو حالا يه قولو قرارايي بهم دادن! نمي دونم چي ميشه! اما تجربه اي شدكه اينقدر در اوليت بندي كارام اشتباه نكنم! ××××××××××××××××××××
نتيجه اخلاقي :1- بي خود خودمونو گول نزنيم! همه اين توليد علم وتكنولوژي و... كشكي بيش نيست كه البته در طبخ آش خاله استفاده ميشه!2- حريص نباش ! الكي حول مي زني كه چي! يكي يا دوتا مقاله آخرش كه چي! بايد بري كهنه بچتو بشوريي يا بري دنبال يه لقمه نون كه مسلما از راه علمي نمي شه!3- فوق دكتراشم گرفتي تو ايران بذار لب كوزه آبشو بخور اگه اگه پارتي نداري! 4- اگه اعتماد به نفس نداري كه خالي بندي كني! به فكر چنگ زدن به تريبون استادي نباش!5- عاشق احمق باشي به از عالم بي ثمر!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 23:48  توسط
|
ظاهرا نبايستي مضطرب باشم. من تصميم خودم رو گرفتم كه خيلي قاطع بگم: نه ! من متاسفانه آماده نيستم! اما خوب نمي دونم چرا قلبم تالاپو تلوپ مي كنه! وويي! خب چي كار كنم شما جاي من بودين مي تونستين خودتونو يه هفته اي آماده كنيد. اونم من كه تا بيام فكر كنم ، ايني كه مي بينم آتيشه يا دچار توهم شدم شهر سوخته و خاكستر شده! خلاصه با هر جان كنشي كه بود تونستم يه پوستر تپل مپل طراحي كنم! بدك نشده! فقط نمي دونم چرا نوشته هاش سوار پله برقي شدن! در هر صورت سخنراني بي سخنراني !!! گفته باشم .××××هي هي هي ! دارم خاله مي شم! دقيقا دو روز ديگه قراره البرزي دنيا بياد. نه اشتباه نكنيد خاله واقعي كه نه! ماكه از اين شانسا نداريم! يكي از دوستان شكوفش ببار نشسته حالا قراره ميوه بده!( تولد از ديدگاه يك گياه شناس) ماهم عقده خاله و عمه بودن داريم اينه كه خاله بازي راه انداختيم! راستي با تو هستم! يادم رفت چند روز ديگه وقت داري ها! چند روز كلافه كارام بودم هواسم به تقويم نبود... . امروز كارنامه آزمون دكتري اومد! خيلي بد شد كه رو برد آپارتمان ديدمش! آخه چرا من بايد بعد از همه اهالي آپارتمان نامه سياه اعمالم رو ببينم! يادم باشه چند سال بعد كه باز خواستم امتحان بدم! صبحها زود تر از خواب بيدار شم! درست مثل فردا كه تشريف مي برم شابدالعظيم! ( درست نوشتم!) .آيي بچه جون خوب واسه خودت تو دلم جا خوش كردي ها! فداي تو بشم!
( چقدر عنوان با موضوع هم خواني داره!)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 22:41  توسط
|
خوب ظاهرا ديگه وقتش رسيده كه يه تكوني به خودم بدم! واي كه چقدر كار سرم هوار شده! خيلي اوضاع جالبيه! من به اين نتيجه رسيدم كه علم ودانش اصلا با گروه خوني من جور در نمي ياد. شايدم دقيقا براي همين كار ساخته شده باشم! نمي فهمم چرا دوستانم خيلي راحت از موضوعات علمي به نتيجه مي رسند. اما بنده هر چه كه بيشتر در اين راه تامل و تفكر مي كنم ،پيچيدگي مسائل و ضد نقيض بودن مطالب برام بيشتر ميشه! جالبه در آزمايشات تجربي هم تفاوت چنداني نمي كنه! فقط كافيه يك ثانيه اينور اونور كني! اونوقت مي بيني كه كل زحمات يك دانشمند رو مي توني زير سوال ببري! اينارو كه گفتم يعني دارم يه جورايي خودمو به اين قضيه دانشمند بودن مي چسبونما! منتها مخم رو تازه دادم روغن كاري اينه كه هنوز يه كم جير جير مي كنه! الان كه حدود 10 -15 روز وقت دارم پايان نامه كامل رو تحويل آموزش بدم!( وهنوز مقدمه رو فقط نوشتم) ، الان كه براي دومين بار در عمرم هفته آينده قراره برم همايش و شخصا آپولو هوا كنم!( هنوز پوسترمو طراحي نكردم و متن سخنراني ندارم)! الان كه دلم براي يك بي قرار يه لحظه ديدنشه و نمي تونم ببينمش! الان اين بساط عروس قاپونو كم داشتيم والا! ... خدايا اصلا غلط كردم . ديگه در رابطه با اون مساله بهت گله و شكايت نمي كنم! فقط بذار اول ع. ف رو بيشتر بشناسم! كه بعدش غرغرنكنم باز.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 23:11  توسط
|
من وانمود مي كنم امشب ستاره ام،
تا چشم مست تو از بيكران عشق به سويم نظر كند!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 12:23  توسط
|
خيلي خوابم مي ياد! اما اگه امشب هم قرارنيست بيايي بخوابم .امشب نرم بخوابم! ببين حوصله همه رو سر بردم! از بس كه غر زدم! ديگه هيچ كي دوستم نداره! كارام همه بهم ريخته! خونم رو گند برداشته! به هيچ كاري نمي رسم! از خونوادم غافل شدم! خيلي خستم ! چرا اين كابوس تمومي نداره! نمي تونم به خودم كمكي بكنم! خيلي از برنامه هام عقبم! مي خوام مثل يه دندون لق بندازمت دور اما فكرت عين كنه يه لحظه هم رهام نمي كنه! نه بهتر بگم زالو! چون وقتي به حد كافي خونم مكيد! ول مي كنه و مي ره! مثل هميشه. و اونوقتيه كه كار از كار گذشته و من همه چيزمو از دست دادم! ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 22:42  توسط
|
خدا خدا خدايا! اگر به كام من جهان نگرداني! جهان بسوزانم! اگر خداخداخدايا مرا بگرياني! من آسمانت را زغم بگريانم!(جون عمه ام)منم كه در دل ز نامرادي فسانه ها دارم! منم كه چون گل شكفته بر لب ترانه ها دارم! ...وايي كه چقدر اين آهنگ علي دانيال رو دوست دارم! نه به خاطر اينكه تو بهم دادي! به اين خاطر كه تو رو به يادم مي ياره!(اين دوتا خيلي باهم فرق دارند!) دارم فكر مي كنم روزي كه كارت عروسيت به دستم برسه هم اينقدر كركري مي خونم! ((لنگه كفش ديوانه))
+ نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 12:9  توسط
|
عجب موجودات غريبي هستيم ها!
پارتي بازي! تو همه چي! پوسترم كانديداي برتري شد. اما اين خانم هاي اصفهاني خيلي هواي همشهري هاي خودشونو دارند! از 5 تا داور سه تا آقا دو تا خانم ! نمي دونم چرا هر جا كه كنگره اي ،همايشي هست! جوايز برتر رو فقط به برو بچه هاي خودشون مي دن! خوب چرا اصلا يه سمينار داخلي نمي زارن! تكليف مردمو مشخص كنند!
××××××××××××××××××××××
اين يكي همايش هم كه مي بينم چون داورش استاد دوستم جزو كميته داوران بوده مقاش اورال شده! حالا خوبه مقالشو بعد از داروي فرستاده بود! ××××××××××××××××××
عجب قارچيه اين پارتي بازي!
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 18:45  توسط
|
اين آگهي جهت يافتن يك گمشده صادر شده ! و بدون مهر وامضاء اداره ثبت عشاق فاقد هر گونه اعتبار علمي مي باشد. جواني بيست و هشت -نه ساله خوش تيپ كمي غيرتي! چهار شانه /با قد حدود يك مترو هشتاد به نام ع- ف مفقود گريده است! / از نامبرده تقاضا مي شود در صورت مشاهده اين آگهي هر چه سريع تر با در دست داشتن كارت شناسايي معتبر و يك لبخند مليح هر چه زود تر خود را معرفي نمايد!در صورت مشاهده ننمودن هم كه هيچي . سرقفلي اين ملك به شخص ديگري واگذار خواهد شد.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 22:52  توسط
|
123!
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 13:57  توسط
|
((بر آمدن آفتاب )) لبخند او ،بر آمدن آفتاب را در پهنه طلايي دريا از مهر ،مي ستود.در چشم من ،وليكن...لبخند او بر آمدن آفتاب بود!
×فريدون مشيري
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:46  توسط
|
زنجيري سلام! بر خلاف انتظار و بااون صحبت هاي نامتعارفي كه در اين بلاگ معصومانه من راه انداختي همه گمان مي كنن تو بايستي مرد باشي ، اما من اينطور فك نمي كنم! نمي دونم چطور ممكنه خداوند اينقدر ناعادلانه كارهاي دنيا رو تقسيم بندي كنه! كه كار بعضي ها فقط بشه اذيت و آزار ديگران!! اما اينو خوب مي دونم كه وجود امثال تو و حتي آدمهاي سياه تر مثل تو لازمه تا آدم بتونه بين خوبي و بدي تفاوت قايل بشه! اون وقت زيباييها خوشرنگ تر از هميشه طلوع مي كنند... حرفهاي زيادي دارم كه بتو و امثال تو بزنم اما نه حوصله دارم وقتمو به خاطركسي مثل تو تلف كنم نه اينكه مي تونم تو رو عوض كنم!
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 18:6  توسط
|
بي خودي قيافه حق به جانب نگير. به زمين وزمون هم بد وبي راه نگو!
هان! اي دل عبرت بين! (غر غر هم نكن!) چقدر بهت گفتم بچه جون بشين پاي درسو مشقت. اما تو هي گفنتي حسش نيست. حالم خوب نيست! حالا هم اونهمه! از وقت گرون بهات ، از عمرتو هدر دادي! نه تونستي دكتر بشي! نه اين درستو تموم كردي! نه از عشقو عاشقي خيري ديدي!!!..... حالا هم كاريه كه شده و ممكنه بد تر از اين هم بشه! پاشو پاشو تا وقت باقيه اين شير آبو سفت ببند تا جوباي خيابونو آب نبره! كه نگي آب رفته رو نمي شه برگردوند! فقط بشين دعا كن كه استاد جان يه ماه دير تر برن سفر خارجه شايد بشه يه دفاع دست وپا شكسته اي كردو خلاص شد ××××××××
وايييي نه نه! تصور اينكه دوسه ماه ديگه بخوام پا در هوا بمونم و تو دانشگاه راه برم سوت بزنم حالمو بهم مي زنه! ماه سختي پيش روي دارم! اين خبر مسافرت استاد جون اونقدر شوكه ام كرده كه شمارش معكوس از سرم پريد! اصلا نخواسيتم عقش داشته باشيم فقط يه شب آسوده خاطر خوابيدن مرا كفايت مي كند!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 22:58  توسط
|
133!
+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 23:40  توسط
|
امروزبعد از خواب خوش صبحگاهي با اندكي تنبلي بپاخاستم! به سلموني (همون سالن زيبايي امروزي) رفتم و تازه فهميدم وقتي آدمي سرو صورتي صفا دهد! چقدرسر حال مي آيد. پس در يك اقدام كوبنده زلفان سياهم را به دست باغبان سپردم و اوهم قول داد كه فقط به اندازه اي هرسش كند كه خيلي زود بار دهد! و در نهايت بعد از پيرايشي كه توسط شاگرد ناشي باغبان انجام گرفت با يك چهره جديد متولد شدم! با لبخندي مليح به ساعت نگاه كردم 1:30 ديگر براي رفتن به دانشگاه دير شده بود پس راهم را به سمت منزل كج كردم! ميدان ونك پسرك نه چندان مودب گل فروش با گلهايي كه هيچ گاه نمي توانم بي اعتنا از كنارشان رد شوم گويي انتظار مرا مي كشيد. در نهايت من وگل و مقالاتم با هم به خانه بازگشتيم! …
امروز براي شروع خوب بود. احساس مي كنم وقتي خودم را دوست دارم اطرافيان با من مهربان تر مي شوند. پس به قول معروف لبخند را فراموش نكن!
+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 17:29  توسط
|
چيزي در وجودم مي خروشد. بي داد مي كند .با برخورد امواج پرتلاطم ديگرباره خاموش مي شود. و هر آنچه انگيزه خوانده مي شود با خود مي برد! و چيزي از آن بر جا نمي ماند.مگر به اندازه گردش يك عقربه!
يك روز پر نيرو و نشاط سرشار از انديشه هاي بديع! روز ديگر مملو از آتش غم. كه خود بسوزم و ديگران را هم! دردي ندارم. لا اقل به اندازه اطرافيانم و اين خود برايم دردي مي شود . كه تحملش به مراتب صعب تر از نخستين دردم است. ناشكر نبوده و نيستم! شايد فقط خود را گم كرده باشم. براي چه آمده ام!؟؟؟ بيهودگيم مرا مي رنجاند. و از اين همه سستي خود بي زارم. اما دليلي كه بخواهم كوه ها را هموار سازم يا پلهاي پشت سر را پا بر جا نمي يابم! شايد از آن دسته از آدماها باشم كه خوشي زير دلم را زده است. خسته ام ! از خودم ،از تكرار در بودنم و تصورات غم انگيزي كه در راه اند.سخت باور نكردني!!!! نمي خواهم مبارزه كنم. از اين همه نمايش هاي روزمره بستوه آمده ام!صبح وظهر وعصر
+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 2:33  توسط
|
دلم مي تپد در ضربان ثانيه هاي دور ازتو وقلبم سرشار از احساسات خالصانه خواستن است.نمي دانم تا به كي؟! اما اين حس سرخوشي، بي تو مرا مي خشكاند!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 12:22  توسط
|
سلام.
نمي دونم چرا وقتي تنها ميشم. كارهاي خونه رو بهتر انجام مي دم! حتي غذاهايي كه درست مي كنم خوشمزه تر مي شه! شايد كه به عشق تو اين كارا رو انجام مي دم!(؟) خلاصه امشب كه تو اين تهرون لعنتي گير افتادمو تنها چيزي كه بهش دسترسي دارم يه تلفنهو يه كامي( كامپيوتر ومي گم نه داش كامي!) گفتم كه بيام الللي تللي! چه كنيم ديگه ! خيلي از ديروز فكر كردم.خب! گوشت با منه! ديدم كه نه مثل اينكه واقعا دوست دارم اونقدر دوست دارم كه بهت اجازه مي دم وقتي مردم برام گلايل بياري. آخه همه مي دونن كه من عاشق گلم و از تنها گلي كه نفرت دارم گلايل! اما ديشب كه سريال پرستاران مي ديدم و يكي دوتا از اون ژورنالهاي گل وگياه خارجكي ديدم كه چقدر گلايلاش خوشگل بودن! بيچاره گلايلهاي زبون بسته ما! يه زماني واسه خودشون برو بيايي داشتن! ژيگولي بودن! اونموقع ها كه هنوز ليليوم و آلسترومريا وليستانتوس و پرنده بهشتي و اركيده هنوز نيومده بودن دل امثال منو ببرن! نمي دونم كسي يادش هست كه چه گلايلهاي تپل مپلو خوشگلي داشتيم نه مثل حالا كجو لوچ ووارفته وبد رنگ!!! اما هنوز كه قصد مردن ندارم! پس اگه خواستي برام گل بخري يادت باشه :((يه ارديبهشتي هرگز يه دسته گل معمولي رو نمي پسنده! مثلا دوشاخه مريم +سه شاخه رز قرمز!!! شده يه شاخه رز سفيد بخري اما كوكب زردو رز قرمز نخر!)) اينو واسه شما آقا پسرها هم بگم كه از اين ورا رد ميشين!!! اصولا گل نقش مهمي تو زندگي ما ايفا مي كنه!!! پس در انتخابش خيلي دقت كنيد!! من كه ترجيح مي دم يه شاخه اركيده سفيد بگيرم تا يه سبد بزرگ از گلايل آبي+صورتي ! اينو مخصوصا گفتم چون ياد پسر عمم افتادم كه 7-8 سال پيش كه ميرفت خواستگاري يه دست گلي خريده بود كه!!! بابا مي گن گل همه رنگش خوبه اما نه ديگه اونطوريكه!! من اگه جاي دختره بودم حتما جواب رد مي دادم! ... اي بابا چقدر از موضوع اصلي پرت شدم اصلا يادم رفت چي مي خواستم بگم!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 23:36  توسط
|
هي اومدمو هي رفتم! هي از خودم پرسيدم كه من آخه چرا اينقدر مي يام! از جون اينجا چي ميخوام؟ به جواب خاصي نرسيدم! گفتم كركره ها رو بكشيم پايينو بريم! اما ديدم هر جا هم بخوايم بريم سرمايه مي خواد! گفتم بيام اين ميخامو حراج كنم! يه بندم مونده برام! برم يه دو سه روزي رو باهاشون سر كنم تا بعد ببينم كه چي پيش مي ياد!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 0:47  توسط
|
حس جاه طلبي داره در وجودم زنده مي شه! خوبه اما بديش اينه كه مي دونم اين هورمونهاي لعنتي سم پاشيش مي كنن ديگه بار نميده!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 0:39  توسط
|
ديگه داشتم توي تو حل مي شدم! ازتكرار همه بودنها تا به امروز و فردا! اما يهو تركيد . عينهو كيسه فريزر پر آب يهو يه سنجاق ته گرد بهش خوردو تركيد. الان درست نمي دونم كه آيا بازم مي خوام يا نه! اما اين نوسانات اعصابمو بهم مي ريزه!بي خبري بد ترين خبره! اصلا مي دوني چيه! تا عاشقي راه سختي در پيشه! چون من بين خودمو تو الان خودمو انتخاب مي كنم! پس برو بي زحمت بذار به كارم برسم! هنوز وقتش نيست ! بذار شبهاي كنكور صدات مي كنم! براي فرار از درسم كه شده فكرت مي ياد سراغم! با توهم زندگي كردن بي فايده است. مي خوام از رويا بيام بيرون! اون كلبه كوهستاني و ويلاي سفيدكنار هم مال خودت! فقط پيانومو نگه مي دارم! يكي پيدا ميشه كه برام بنوازه و من هم باله كار كنم! ... يه روان شناس مجرب سراغ ندارين! سيستمم داره بهم مي ريزه! گلوپ گلوپ گلوپ OOOOOOOO
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 0:30  توسط
|
آيي من با اين جمله حال مي كنم! ((ياعلي گفتيمو عشق آغاز شد)). فقط ما ياعلي نگفتيم! گفتيم سلام!
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 0:39  توسط
|
آيي دندونم! آخ دندونم! اين كرم دندونم جايي بهتر از دهن من پيدانكرده! باشه تو هم به من زور بگو! وقتي رفتي زير چرخ كاري عمو دكتر اون وقت حالت جا مي ياد! اما عوضش دكتر منو كلي به جات دعوا مي كنه!!! آخه اون كه نمي دونه همه اين خراب كاريها زير سر توي! مي گه بچه جون باز دندوناتو مسواك نكردي! همش همين دوتا سالم مونده بود كه تو از اونم نگذشتي! كوفت بخوري الهي
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 17:4  توسط
|