نمي دونم چرا خوابم نمي بره! الان دقيقا دو ساعتي ميشه كه در تلاش بودم تا بخوابم اما نشد! يه نيم ساعتي هم كه نشستم فيلم كاشانو زير پتو نگاه كردم . يادته بهت يه سكه دادم كه بندازيش تو اون حوضه كه قل قل مي كرد. مي گفتن اگه سكه بره تو آرزوي طرف براورده مي شه! مال من كه صد متر اونور تر افتاد !
يادته كه اونسالي كه ما اومده بوديم مشهد خونه شما!اون موقع ها چقدر خجالتي بودما! چقدر بهم خوش گذشت! درست مثل امسال كه با هم رفته بوديم اصفهان ! نمي دونم يهويي تو از كجا پيدات شد؟ اما خيلي خوشحال بودم كه دو باره مي ديدمت!از آخرين باري كه ديده بودمت يه 6 -7 سالي (اگه اشتباه نكنم!) مي گذشت. ماه رمضون بود و توي تابستونم افتاده بود. من امتحان كنكور دانشگاه آزاد داشتم .شايدم ماه رمضون نبود درست يادم نيست به هر حال خونه شما شام دعوت داشتيم! اون وقتا تو دوران سر بازيتو مي گذروندي! و اون شبو مر خصي گرفته بودي! خودمونيما . چقدر اونشب از خدمت برامون گپ زدي و هر چي آلبوم تو خونه داشتين آوري ما ديديم! نمي دونم چرا اون موقع ها از حرف زدن باهات عصباني مي شدم! درست مثل شب نامزدي فريبا كه اومدي كنارم نشستي كه عكساي پادگانو نشونم بدي. يهو ديدم فاميلا دارن بد جور نگامون مي كنن از كنارت پاشدم و چقدرم بهت بر خورد.خوب چي كار كنم! آخه كي تو عروسي عكس مي ياره نشون دختر مردم ميده! واييي كه چقدر الان اين خاطره ها رو دوست دارم! آها واستا اون سال تابستونو بگو كه اومده بودين خونمون سوم دبيرستان بودم آره تازه امتحان پيش دانشگاهي داده بودم. رفتي كنار ضبط نشستي نوار ابي منو برا خودت بر داشتي گذاشتي و رفتي تو حس! ها خوب يادمه! بعدش سارا برگشت بهم گفت مي دوني ... كي رو دوست داره! گفتم نه راستشو بخواي برامم مهم نيست! بعد دوباره ادامه داد كه اره ديشب داشت تا صبح فال ورق مي گرفت! ... آيي اون روز حرص خوردم! چه مي دونستم سالها بعد قراره خودم گرفتار بشم. خلاصه چيزي كه عوض داره گله نداره!
××
خوب خوابم حسابي پريده ! برم يه گوسفند دو گسفند بگم شايد ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 2:22  توسط
|
1- يه زنگ بزنم به دختر خاله اش و بعداز كلي احوال پرسي صحبتو بكشونم به ... و بعد شمارشو يه جورايي بگيرم!
2- به پسر خاله اش كه ظاهرا رفيق شفيقشم هست زنگ بزنم و يه راست بگم زودي شماره ... رو بده مي خوام كارش دارم!
3- برم رك و راست به مامانم اينا بگم كه چه بلوايي درونمه ،بلكه راضي بشن وپاشن بيان بريم خواستگاريش!(ديگه از آقا صمد كه كمتر نيستم!) فوقش جواب رد ميدن! مي گن پسرمون هنوز خونه نداره!
ها شما چي مي گين!
اما حالا يك در هزاراگه برعكسش بشه!!
يعني اون (حالا مي گم كه فرضا) پا پيش بذاره.خوب
وايي بازكاسه چه كنم چه كنم و ترديد مي ياد سراغم!
ترو خدا ببين آخر عمري به چه كارا كه افتادم!
××××××××××××××××××××××××
اگه راههاي غير معمول موجود در بالا جواب نداد اونوقت مثل بچه آدم راههاي معمول رو امتحان مي كنم! خوب بي خودي كه كسي اليور توئيست نميشه!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 21:37  توسط
|
تو بي نهايت شب، وقتي نگات مي خنديد.
چشماي خيره من اندوهتو نمي ديد!
چرا غريبه بودم با غربت نگاهت
تصويرمو نديدم تو چشم بي گناهت
كاشكي براي قلبتو يه آسمون مي ساختم .
روح بزرگ تو روچرا نمي شناختم!
آيينه گريه مي كرد وقتي تو رو شكستم .
ستاره پشت در بود وقتي درا رو بستم!!!
××××××××××××××××××××
تو بودي و سكوت و غروب سرد پاييز
باغچه رو زيرو رو كرد،برگهاي زرد پاييز.
حالا من غريبه دنبال تو مي گردم
با قلب آسموني كمك كن تا بر گردم!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 21:43  توسط
|
خجالت مي كشم كه بگم. امشب سر نماز براي همه دعا كردم وبراي او ...
خجالت مي كشم امشب رو كه ملت همه طلب مغفرت مي كنند من،...
خجالت مي كشم كه بگم، وقتي براي سلامتي تك تك دوستام دعا مي كردم بازم اون مي يومد به ديدم! خجالت مي كشم ، كه نمي تونم خود خواهي رو كنار بذارم و تو اين همه بد بختي كه ديگران دارند. به كسي فكر كنم كه...
از اينكه احساس مي كنم عاشقم خجالت مي كشم!
از اينكه اين عشق اسيرم كرده شرمسارم! از اينكه بي اراده شدام وسنگيني كلي كارهاي ناتمامروي دوشام سنگيني مي كنه !
اما،از اينكه اين عشق روزي تموم بشه بي هيچ جلوه ظاهري ،بيش از بيش شرمنده ام!....
از اينكه برق چشماتو به موقع درك نكردم منو ببخش!
خدايا منو ببخش . اين جاده خيلي تاريكه! يه نفر يه شمع بده بدستم!انگشتانم بي حس شدن!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 19:59  توسط
|
عجب روزي بود امروز ! همه آدمايي كه مي شناختم اومدن جلوي چشمم! من كه آدمي نيستم كه قابل باشم! اما براي همه چه اونايي كه هستن ،چه اونايي كه امروز بين ما نيستن دعا كردم! دلم برا خيلي ها تنگ شده ! اما دعا مي كنم روحشون شاد باشه!
دلم براي خيلي ها تنگ شده! مي ترسم كه تو اين فرصت كم حسابي دلم از ديدنشون سيراب نشه! دلم برا يكي به طرز وحشتناكي داره پر مي كشه! مي ترسم كه ديگه نبينمش!
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////
×××خيلي دلم مي خواد آدم متشخصي بشم×××× اما نمي دونم چطوري!؟ مغازه شخصيت فروشي سراغ ندارين! هر چي گشتم ، طرفاي پونك و انقلاب و پل حافظ و ... ديدم فقط مدرك مي فروشن!! كجا ميشه چند كيلو آدميت خريد! اما خودمونيما! عجب مدركهايي بود دهن پر كن! دانشگاه آكسفورد شعبه دانشگاه....! واقعا اين همه تحصيل كرده كجا رو مي خوان بگيرن! تازه چند روز پيش شنيدم كه محدوديت پذيرش خانمها جهت بورسيه داره جدي ميشه. اينه كه ما مجبوريم يا به كل دور با كلاس بودن وبه روز بودنو خط بكشيم يا چشمون كور دوباره راه بيافتيم دنبال مدرك جمع كردن به اميد يه لقمه نون( كه مي دونم زهي خيال باطل)
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 1:2  توسط
|
باور كني يا نكني!
قبول داشته باشي يا نه! عشق يه جور حماقه وبس!!!
اما چه كنيم كه چاره كار ما بس!!
عشق فرياد مي زند. مرا مي خواند. تا به امروز تلاش مي كردم كه ديگر باره مرا فلج نكند. كه با كمال تاسف و تاثر در گذشت خودم را اعلام مي دارم!!
قبلا هم در همين دام اسير بودم!!! شايد فقط يك بار و بعد از آن به موقع طعمه را رها كرده و از دام جسته بودم!! اما اين بار مرغ عشق همچنان چه چه زنان مي خواند وبي هيچ ترحمي مرا به بازي مي گيرد. بيچاره من!! بي اراده به دنبال سرابي شيرين وش راه افتاده ام!! آنقدر غرق شدم كه اميدي به نجات خود نمي بينم. در اين چند ماه تلنگرها خورده ام!! اما همچنان راه خود مي پويم!!
مي دانم حماقت است و بس. عشق به هر چه تاكنون داشته ام! به درس. به احترام به حقوق ديگران. به تواضع در مقابل فروتر از خود. به همان عشق !!! كه مي خواند مرا امروز!! اما در حماقت خود مانده ام!! نمي دانم تا به كي .شايد چند ماه بيش تر نمانده باشدو شايد همين فردا!!!///// ديروز از خدا خواستم كه نشانه اي از او به من رساند. و نمي داني ديدن عكس هايش چه شوري در من آفريد!! من دربند خود خواهي هاي كودكانه. اسير بايد ها و نبايد ها!نمي دانم كه اين عشق مي ماند يا با دو پايه اضافه فرار را بر قرار ترجيح مي دهد. اما فعلا به اندازه كنگري كه خورده در من لنگر انداخته است.
لنگه كفش سر خوش
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 21:32  توسط
|
آي بچه بكش كنار مي خوام رد شم!تصوير صورتت مي خوره به من مشكل شرعي پديد مي ياد!
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 22:14  توسط
|