تبليغاتX
lengekafshepare

lengekafshepare

هاله اي از ماه!!!

انگار درست روبه روم نشستي!! تمام روز هر جا رو كه نگاه مي كنم تو رو مي بينم!!! باز چي قراره بشه! نكنه حالا كه من نمي تونم برم خونه تو مي ري خونمون!!! باشه! پس اگه رفتي خونمون يه سري به اون جعبه كادوي توكتابخونه اتاقم بزن. شايد!! شايد بفهمي كه مهم نيست كه ما به هم نميرسيم. مثل اينكه هنوز دوستت دارم!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 21:31  توسط   | 

خاموشي/

وقتي زير دوش آب گرم بودم چقدر حرف داشتم برا گفتن. اما الان كه اومدم همش پريد.!!! چقدر مسخره است كه تا وقتي هستي ديده نميشي. اما به محض اينكه ميري. برا همه عزيز ميشي!!! نمونش همين مرحومه خانم پوپك گلدره است كه وقتي به رحمت خدا رفت!!!برا همه عزيز شد. تا جائيكه همه به خودشون اجازه مي دن بازي خوبه خانم اسكندري رو زير سوال ببرن!!! بگذريم!!! هدفم اصلا گفتن چيز ديگه اي بود!!! ××× ديگه طافتم تموم شده . واقعا فك مي كنم كه بهتره برم. ديگه نمي خوام ادامه بدم!!! خسته شدم !!! زندگي همش برام شده مبارزه!!! مبارزه با خودم!!! مي بينم كه دارم عذاب مي كشم!اما نمي تونم تمومش كنم!!! شايد پوچي كه مي گن همين باشه!!! نمي دونم اما حالم از همه وجودم بهم مي خوره!!! ديروز دوباره مثل كرم ساقه خوار فكرش اومده بود سراغم!!! اما امروز حتي از اونم حالم بهم مي خوره!!! دير يا زود اتفاق مي افته!! هميشه از اينكه اينجوري تموم شه مي ترسيدم!!! اما چاره چيه!!! خدايا نمي خوام بهت التماس كنم!!! نمي خوام بازم مثل احمقا دنبال سراب راه بيافتم!!! نمي تونم ادامه بدم!!! نمي خوام كسي رو ببينم! فقط مي خوام تو رختخواب دراز بكشم!!! كه باز از خودم بيشتر متنفر بشم!!! ××بي معنا تر از هميشه××زندگي ، زنده بودن ،الكي خوش بودن!!! حالم از صداي خنده مردم بهم مي خوره!!! از گريه هاي خودم بيشتر!!! همه چيز و همه كس رو اعصابم ميرن!!! از صداي واق واق سگ همسايه وصداي قاشق چايخوري خواهرم گرفته!! تاا صداي هواكش ازمايشگاه و كاسه بشقابايي كه خودم بهم ميزنم!!! يه عمر از تنهايي ناليدم اما الان فقط مي خوام تنها باشم !! دلم مي خواد بيشتر عذاب بكشم!!! سرانگشتام تقريبا حسي ندارن! به سختي كلماتو بزبون مي يارم!!! عجب حال مزخرفي دارم!!! تا وقتي بودي كسي نديدت!! اما همين كه نباشي تا يه مدت ميشه عزيز ترين كس همه آشناهات وفاميل!! چند وقت بعدشم كه ديگه فقط وقتي ميرن سراغ آلبوم به ياد مي يارندت!! به جهنم! برام مهم نيست !! ازم چيزي نپرسيد!! اگه دلم ميخواست همه چيزو واضح تر مي نوشتم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 22:18  توسط  

فقط همين يك بار!!!

فقط همين يك بار به چشمات اعتماد كن! مي دونم مي دونم خيلي دروغ شنيدي! مي دونم بارها گفته ميشه ونشده اما فقط يكبار. خسته اي ! دلشكسته اي! ديگه تحمل اين همه تنهايي رو ندارم! الان كه داشتم اين متنو تايپ مي كردم يهو يه پيغام برام اومد! ((بچه ها ماهو ببينيد داره مي گيره)) سند تو ااول!! ماه داره مي گيره ! فقط برا چند دقيقه. اونو قت دل من و شما يه عمر گرفته اما كسي ما رو نمي بينه!!! واقعا مضحكه!!! ماه من كه سالهاست پشت ابره!! اصلا احساس خوبي ندارم . نسبت به زندگي! خير سرم بايد يه مقاله بنويسم زياد فرصت ندارم.! چي ؟مقاله برا چي! ؟ براي اينكه نيم نمره فقط نيم نمره به نمره پايان نامه ام اضافه شه!! مي دونم اگه لازم بشه –كه حتما ميشه- و كارم به دقيقه نود بكشه!!! از جونم مايه مي زارم!!! آخه اين قانون زندگيه!!! امشب خونه تنهام!!! قرار بود كه برم شمال اما نرفتم. عدم قدرت تصميم گيري ،مثل يه غده سرطاني تمام وجودمو داره مي گيره!!! حتي براي بيرون رفتن از خونه! براي يك خريد ساده مثل مانتو خريدن!!! و در ابعاد بزرگ تر كه لازم نيست بگم!!! اما تو رو خدا فقط همين يه بار به چشمات اعتماد كن!!! به چشماش اعتماد كن!!! قرار نيست كه تمام فريب هاي عالم نثار تو بشه!!! شايد اينبار چشماي اونم با چشات صحبت كرده باشه!!! شايدم نه!!! اما خواهش مي كنم!!! فقط چند ماه ديگه صبر كن. اونوقت هر كاري دوست داشتي بكن!!! اصلا برو بمير!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 22:52  توسط   | 

دل من چه شكليه!!

واي! ديدي كه رسوا شد دلم!/غرق تمنا شد دلم!!! واي.چقدر يه ادم مي تونه احمق باشه!!! نه به من بگين چقدر. فك كنم دلم گرد باشه!!! درست مثل صفحه گرامافون كه وقتي سوزن روش مي چرخه شروع به خوندن مي كنه!!! يا ازاين سي دي -ميدي ها هسشا!!!... خلاصه هر روز هر هفته يه بخشي رو مي خونه!!! خودمم ديگه نمي دونم كه با كدوم سازش برقصم!!! مي بينم رقصم نسبتا خوب شده!!! بدونين كه دليلش كاملا علميه!!! راستش خندم ميگيره!!! واقعا چطوري منو تحمل مي كنيد!!! آخي طفلكي شماها!!!فك كنم برم يه دل جديد سفارش بدم بهصورت يه گلدون سفالي كه تهش سوراخه!!! اينجوري هر چي كي مياد توش ازش خارج ميشه!!! سفالي بودنشم واسه اينه كه عايق گر ماييش بهتره!!! چيز ميزايي كه توش ميريزم تا وقتي اون تو موندن گنديده نمي شن!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 0:56  توسط   | 

ستاره اي رو به خاموشي!

هي مي نويسم و هي پاك مي كنم!! پاك كردن چقدر آسون اما نوشتن!!! چرا سعي مي كنيم صورت مساله رو پاك كنيم در حاليكه مساله همچنان وجود داره!!! ومثل مته داره مخمونو مي خوره!!! نمي تونم حتي يك قدم ديگه بردارم!!! / حالم از اون پسره بهم مي خوده!!! وقتي كه شنيدم طلاق گرفته فقط خنديدم.!! يك خنده تلخ!! اما تو دلم گفتم مي دونستم كه اينجوري ميشه!!! دوستم گفت كه تو ازش خبري نداري .گفتم چرا 5-6 ماه پيش بهم زنگ زد. يكسري مزخرفات تحويلم داد. خيلي دربو داغون بود.....!!! ازش پرسيدم خانم بچه ها چطورن؟؟ يه جوري جوابمو داد كه فهميدم يه گندي به زندگيش زده!!! شايد مسخره باشه!!! اون تنها كسي هست كه هيچ وقت نمي بخشمش!!! نه بخشش كه نه .بهتر بگم.. هيچ وقت براي خوشبختيش دعا نمي كنم!!!واقعا از آدمايي كه خيلي زود آتيش شون شعله ور ميشه وزودم خاموش بيزارم...!!! ادماي دم دمي!!! شايد خودمم اين طوري باشم!!!! ؟ اما راستشو بخوايي خوشحالم كه گير همچين آدمي نيافتادم!!! وقتي كه آخرين بار زنگ زد با اون وضعيت دربو داغون مي خواستم بكوبم تو دهنش!!! مي خواستم بگم كه چرا چنين جراتي كردي كه به من زنگ زدي!!! ديگه از اين غلطا نكن!!! اما نشد. اگه دفعه ديگه زنگ بزنيه مي گم!!! وقعا از شخصيتش حالم بهم ميخوره!!!/// خب بگذريم!! از جانب خواهرمون تهديد شديم كه هر چه زود تر بايد به دنبال تشكيل خانواده باشيم!!! اما من چي كار بايد بكنم!!! تو خيابون دوره بيافتم كه شوهر مناسب پيدا كنم.!!! خواهرم اولين كسي نيست كه بهم مي گه !! همه فاميل و دوستان به عناوين مختلف مي گن كه كمي اجتماعي تر باش!!! تا..... آخه شما بگين آدمي كه از 6 صبح تا 6 بعد از ظهر تو آزمايشگاه به دنبال كشف علم يه لنگه واي ميسته!! خوب! ديگه وقت مي كنه بره بگرده به دنبال ايده الاش!!! تازشم ديگه دنبال عشق مشقو خط كشيدم!!! نه بهش فكر نكنما !! نه اتفاقا!!! هنوزم گاه گاه ار كنار محل كارش رد مي شم!!! اما آدم بايستي واقع بين باشه!!! وقتي كسي دوستت نداره! يا دوست داشتنتو عنوان نمي كنه!! من كه نمي تونم برم بگم آي آقا!!! خلاصه از اين چيپ بازيا تو مرامم ما نيست!! روده درازي كردم اما آخرشم چيزي كه مي خواستم بگم نگفتم!!!! باشه برا يه وقت ديگه كه مطلبي بنويسم با عنوان: ((ستاره اي رو به خاموشي))
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 10:22  توسط   | 

منو با خودت ببر.!!!

پولوتون بيچاره. دلم برات سوخت. حالا كجا مي خواي بري. منم با خودت ببر. بيا حالا كه سرنوشت مارو به هم رسونده ... !! منو با خودت ببر. من ديگه طاقت ندارم دوباره شيشه هاي چسب زده.! پرده هاي كلفت. آژير خطر.!!! سنگر هاي پر از موش!!! و قلك هايي كه هيچوقت پر نمي شوند!!!از پول ما ادمهاي بيچاره! من ديگه طاقت ندارم !!! دوباره و دوباره بد بختي و در به دري!!! و صداي پاي خمپاره..
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 20:52  توسط   | 

چرا سرمو به ديوار نمي كوبم.؟!!

خسته. عصباني. اخمو..... نفرت انگيز. بي هدف. بي اراده. بي انگيزه. بي صدا.
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 23:45  توسط  

بوي زنگ زدگي مي ياد از تو مخم!!!

آمدم اما،دلم بد جوري گرفته!!نه دلم نگرفته به يك جور بي تفاوتي مطلق رسيدم. ديگه برام مهم نيست. ديگه دلم هيچ چيز خاصي نمي خواد. (البته فعلا اينطوريم) ديروز كه بردنم سينما. دوباره احساس غربت كردم. نمي دونم چرا من به هيج كجا تعلق دارم!؟يك لحظه وقتي كه نشست بودم ومنتظز شروع اكران فيلم بودم همون موقع كه تبليغات بي مزه آبميوه شادلي بخش مي شد ومردم قاه قاه مي خنديدن به خودم گفتم كه بايد عوض بشم! بايستي كه يه تغيير كوچيكي در زندگيم ايجاد كنم!!! بايد تاروپود اين قفس تنيده شده دور خودمو پاره پاره كنم. .. با خودم فكر ميكنم كه ايا هنوز هم تو رو دوست دارم؟ يا اينكه......... ولش كن اصلا چرا اينا رو دارم براي شما مي نويسم. ... خودتون كم غم وغصه دارين. برم يه چاي تازه دم بخورم با شيريني لطيفه كه مثلا خيلي با انگيزه و علاقه دارم زندگي مي كنم. كه اصلا شبها كابووس نمي بينم. اصلا به دوستام و مشكلاتشون فكر نمي كنم! اصلا برام مهم نيست كه آينده چي پيش مي ياد. مثلا لحظه حال رو روبايد دريابم. !!!! اما خودمونيم ها!!! آخرشم مي شم ملوك خانم تو كافه ستاره!!! با اين تفاوت كه اون پول دار بود ومن...
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 22:10  توسط   |