سلام ! من خوبم! شماخوبيد؟
...
..... مي دونيد نفرت انگيزترين لحظه زندگي يك نفر كي هست!؟؟؟؟ وقتي كه همه حتي خودتت هم مجبور باشي خودتو سرزنش كني!!! خودم كردم !كه لعنت بر خودم باد!!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 18:11  توسط
|
باز ديشب خوابتو ديدم!! اااااااااااااه. اعصابمو خراب مي كني!! اصلا بورو نمي خوامت ديگه!!! چرا بايد بهت فكر كنم. اونقدر كه مخم سوت بكشه! چرا همش جلو چشممي!! حتي وقتي كه زير لامينار هود نشستم دارم كشت مي دم. يا وقتي كه دارم با ميل و اشتياق بستني قيفي مي خورم!!! هان. گناه من چيه چشمام تو رو ديده. گناه من چيه كه گوشام از لحن كلامت مهربوني شنيده!!! من چي كار كنم كه چشمات دوتا پا كه داشتن هيچي دوتا ديگه قرض كردن از دستم فرار كردن! اصلا مي دوني چيه ،درسته كه من مخمو تو جوي آب پيدا كردم،اما مي خوام كه تربيتش كنم.!! اصلا دلم لك زده براي تا صبح بيدار موندناي شب امتحان. اصلا. چشم كور شه بشينم براي Ph.D. بخونم!! 4-5سال ديگه بيخ ريش بابام اينا باشم!!! .مردشور منو ببرن با اون دل بي صحاب ودم دمي مزاجم كه نمي تونه حداقل چهار پنج ماه روي خواستش وايسته!! اما نه .اگه به تو فكر نكنم اونوقت ديگه هيچ اميدي براي ادامه ندارم. درسته كه كلي وقت فكر كردنمو مي گيري!! اما يه نيرويي هم بهم مي دي. اي كاش مي دونستي كه چقدر مي تونم دوستت داشته باشم!!!حالا به قول خودت خدا وكيلي دلت برام تنگ نشده!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 21:29  توسط
|
Between two stools you fall to the ground!!!واي خدايا. چار ترديدم نكن. اگه روزي برسه كه بايد انتخاب كنم.!! بين دل واونچيزي كه منطق بهم نشون مي ده!!! ........
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 9:15  توسط
|