تبليغاتX
lengekafshepare

lengekafshepare

14مرداد 1384.

دفتر خاطراتم را در ضمن خونه تكاني پيداكردم. بيچاره رويش يك من خاك نشسته بود دلم براش سوخت برداشتمش دستي به رويش كشيدم وگشودمش .صفحه اي به رويم باز شد: سخني با دل! هنوز در تعطيلات بسر مي برم.امروز جمعه 14 مرداد ماه است وبا گوش دادن به 50 سال موسيقي ايران خود را سرگرم ميسازم.سرگرم كه نه،سعي مي كنم آخرين پيغام او را مرور كنم. I think... you are in freak but why you dont answer my wote......................Ithink .its better we will be totally apart.درست يادم نمي ياد همه نوشته ها رو به خاطر نمي يارم.با اين زبان بدم هميشه كارم لنگ ميماند!فقط لغاتي كه از نظرم كليدي بود رو مرور كردم وكردم تا مخم سوت كشيد. و واژه هاي نامانوسي كه بكار برده بودي!!!وقتي كه بعد مدتها در اينترنت پيدايش كردم به گونه اي برام منشاخير بود. هر چند در آغاز گمان نمي كردم كه باز سيل احساسات سراپاي وجودم را فرا گيرد اما.../چقدر احساس حقارت مي كنم كه نتوانستم يك احساس ساده دوستي رو به همون صورت حفظ كنم. اما گناه من فقط يك چيز بوده، يك اشتباه كه همان هم موجب سقوط يك دوستي شد. ((دوست داشتن))اگه لنگه كفش پاره بيش بودم .اگه لااقل كفش بلوريني بودم تا كنون بايستي هزار ذره مي شدم اما با اينكه اخر خطم اما همچنان در جوب در حال سير وزمان ام.مي ترسم . كه اين پروسه ديگر باره تكرار شود . بازهم نغمه بهاري يك بلبل .باز هم همدمي با يك گل مرا فرا خواند و باز عشقي افريده شود با سرانجامي به تلخي سكوت. واژگانت را دوباره وسه باره تكرار مي كنم . برايم بسيار غريبند ودر فرهنگ دلم چنين بي رحمانه لغاتي يافت نمي شوند. اما چه ميشود كرد.. /يوتا مي گويد :((تو خود را دوست نداري))مگر ميشود. حال شايد به حد كافي براي خود احترام قائل نباشم!! ××××××××××××فقط مي توانم بگويم نفرين بر حماقت×××××××××××× و امروز .31 تير ماه 1385 نشسته ام ومي انديشم كه آيا باز رسيدن به خط پايان يك احساس جوانه زده درمن نزديك است !!! شايد فردا باشد. يا فرداهاي پيش رو.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 1:33  توسط   | 

ايش! چه روز گنديه!!!

عجب روز بيخوديه ها!!! تموم هم نميشه!!! اتاق تكوني.هم كه شده قوز بالاقوز.اهههههههههه! ديگه حوصله هم ندارم بگم دلم گرفته!! دلم مسافرت ميخواد.اي كاش پايان نامه ام تموم شده بود. تكليفم معلوم مي شد .!!! آخه اينكه نشد وضع. ××××××× ((به يك داوطلب جهت كتك كاري نيازمنيدم))×××××××××
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 19:54  توسط   | 

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه ي عشق، تر است.

...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 12:15  توسط   | 

امروز چهارشنبه...

امروز چهار شنبه28/4/1385 هر روز كه مي گذرد ترس واضطراب قدمهايش را فرا تر مي نهد.! ترس ازبي سرانجامي برنامه هاي حكاكي شده در صفحه ذهن! اضطراب از كوتاه بودن فرصت سپرده شده در نزدم. همه اينها را كه بكناري بگذارم، باز هم هست ناگفتني هاودرد منديهاي دل سرگشته ام را كه نمي توانم ناديده بگيرم!! و امروز مانده ام دركنج خانه !!! با خود خلوتي كرده ام . انبوه كارهاي ناتمامم را مرور مي كنم! گردش ايام سيل آرزوهاي مرا با خود مي برد. واين سير لايتناهي زمان صفر هيچ سكوتي را نمي شكند. هيچ گره اي نمي گشايد تا زماني كه محرك به آستانه تحريك نرسيده باشد. عوامل پيراموني بسيارند و پشت اين سد بزرگ –خانه دلم- در حال اجماع! امان از روزي كه اين سد فرو ريزد و و سيلاب جاري/........ نمي دانم دلم مرا از زندگي عقب انداخته يا من دلم را !!اما در هر حال آنقدر عقبم كه فرصت جبران امري محال مي نمايد. واكنون دراندرون بدنبال انگيزه اي مي گردم كه از اين سه راهي متروك بسلامت گذر كنم.بايد بدرستي انديشيد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 10:34  توسط   | 

new love!!

آقاي عشق! ×آقاي عشق كه هنوز هم نمي دانم كه آيا اين علاقه در حال فوران من نسبت به او عشق است يا چيز ديگر خيلي مهربان است! اين حرف من نيست همه خانواده ام و خانواده اش مي گويند كه او بچه بسيار با محبتي است. حال آن را كه عيان است چه حاجت به بيان است. ×خيلي قد بلند نيست!! (يعني 180 سانت نيست. اما مطمئنم زير 165 هم نمي تواند باشد. به دو علت:1- بنده خودم165 سانت قد دارم2- زير 165 سانت را كه در ارتش استخدام نمي كنند.)اما وقتي كنارم بايستد! حدود يك وجب از من بلند تر است!!! ×يك خصوصيت خوب كه در او ديدم اين است كه هيز نيست!! نه بهتر است بگويم چشم ودل پاك است!!! × اقاي عشق علاقه وافري به موسيقي دارد. البته مثل خودم ميانه چنداني به موسيقي سنتي ندارد.! × آقاي عشق هر روز كه از خواب بيدار مي شوند حدود يك ساعت بايد لباس هايشان را اطو بكشند!!! ( كه شايد بارز ترين صفت ايشان اتو كشيده بودن است!) × اقاي عشق در گذشته بسيار غيرتي بودندي!!‌اما نقل مكان به تهران گويا به ايشان بساختي و اندكي غيرتشان كم مايه تر گشتي!! و زين سبب بسيار مايه خوشبختي من بشدي! × آقاي عشق چهره شان شبيه يكي از فوتباليست ها ست كه به علت خطر خوانده شدن اين مطلب توسط ايشان از درج نام فوتباليست خود داري مي كنم! × چشماي آقاي عشق بسيار زلال و صاف است و آدم مي تواند نگاهش را بخواند، البته اگه ايشان نگاه پر فروغشان را از آدم ندزدند و فرصتي براي چشم خواني به آدم بدهند.!!!!!!!!!!!!!!!!!!! در هر صورت چشمانش پاك است × آقاي عشق چند تكيه كلام منحصر به فرد خود دارند!!! كه خيلي آدم با آنها حال مي كند!!! اما افسوس كه گوشهاي من ناگزير از شنيدن تكرار آنها محرومند!!! ... شايد اينها بارز ترين نكاتي بود كه از وي بخاطر مي آورم!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 19:4  توسط   | 

كسي اينجا نمي دونه كه...!!!

اينكه من در حال حاضر يه غلطتي كردم و گوش دراز شدم بماند كه خودش جاي بحث داره!!! اما احيانا كسي اينجا نمي دونه ساعت كار كارمنداي ارتش تا چند بعد از ظهره!!! دعاي يك لنگه كفش: خدايا كسي رو عاشق نكن! اگه عاشق كردي عاشقو خجالتي ومغرور نكن! اگه عاشق وخجالتي كردي، عاشق يك آدم نظامي نكن!!!آمين
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 0:25  توسط   | 

خواب هاي سريالي!

بازم شروع شد. خوابامو مي گم!!! كسي اينجا تعبير خواب نمي دونه!! ×يه ويلاكنار دريا! نه ويلا نه. يه كلبه چوبي كه جلوش يه جاي پهني مثل اسكله داره طوري كه پايه هاي كلبه تو آب قرار دارند. ما اونجاييم!! ما يعني من وتو! مامان و بابام، داييت اينا و خالت اينا! خيلي منظره عجيبي بود ! همه رو به آب نشستن. دلم مي خواد تني به آب بزنم! اما لب آب تا حدود 10 متري لجنه مثل يه باتلاق!!! بعدش آب صاف و زلالي كه جريان ملايمي هم داره!!! اما آخرش پر نيلوفراي آبي صورتي رنگ درست مثل همونايي كه تو مرداب انزلي هست ! همونشكلي كه تو باغ گلها ديديم!!! اماگلهاي اينجا همشون ساقه هاش بلنده!!! مي گم مي خوام بزنمآب ! مي خوام به تهش برسم!! زن داييت نمي ذاره! مي گه اين لجن ها خيلي سميت بالايي داره!!! اگه بري توش حتما پوستت از بين مي ره!!! مشكلات تنفسي پيدا مي كني!!! يه نگاه بهت مي ندازم! دلمو به دريا مي زنم!!! مي پرم تو آب . حتي سعي نمي كني كه جلومو بگيري !همه وحشت زده نگام مي كنن!! سعي مي كنم جلو برم، نمي شه!!! لجنا مي كشنم پايين!!! هيچ كي به كمكم نمي ياد! هيچ كي فرياد نمي زنه!!! تو از كادر خارج شدي! ناگهان يه نيرويي تو وجودم احساس مي كنم، كمك مي كنه خودمو بكشم بالا. كلي سم خوردم ،خودمو مي ندازم روي اسكله چوبي در حالي كه سراپاي وجودم گلهو گنداب. اما زنده ام. حالم خوب بود همه مونده بودن كه چرا طوريم نشد. ؟!چرا گلو لاي منو پايين نكشيد!!! تو نيستي!! حتي تو خوابم از نبودنت عصبانيم!! ×××××××××××××× يه بچه!!! وقتي دستو پا مي زدم!!! صورت يه دختربچه خيلي زشت رو خوب بياد مي يارم!! موهاي هويجي رنگ وزوزي. صورت پر از كك ومك!!! با پيرهن سفيد پاره پوره!!! درست يادم نمي ياد!! اما هيچ كي دوستش نداشت. حالم كه بهتر شد!!! بغلش كردم! حتي اسمي هم نداشت. دلم براش مي سوخت. دوستش داشتم!!!آخه اونم مث من تنها بود!!!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 14:28  توسط   | 

سلام به بلاگ فا!!!

سلام.ممنون كه منو اينجا راه داديد.!! اميد وارم اينجا مثل پرشين نامهربون نداشته باشه!!! با تشكر. لنگه كفش پاره!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 18:54  توسط   | 

لنگه كفش پاره زنده مي ماند!!!

سلام ! بالاخره اسباب كشي كردم!!! اميد وارم متهاجمان اينجا دست از بند هاي پاره يك لنگه كفش بردارند. اما مطمئن باشيد. من مقاومت مي كنم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 18:51  توسط   |